ثبت دیدگاه

آخرین اسماعیل ذبح شده

DSC4492-copy

چشمان خیره ی رقیه؛

آخرین اسماعیل ذبح شده

۰۳ / مهر / ۱۳۹۶ - ۳:۱۵ ب.ظ

گهواره ی خالی بی هوا به این سو و آن سو و حریری سفید رنگ که رقص ناموزون اش در آسمان دل دلی بود که گهواره برای علی می کرد.
چشمان رقیه خیره، زانوی غم به بغل و عمه، مثال پروانه ای به گرد تن تب دار پسر عمویم می چرخید و مواظبت می کرد .
چشمانم میان این همه پریشانی چرخ می خورد و هربار زمان را تکه تکه می کردم و به سختی میان خشکی گلویم می بلعیدم.
انتظار تا اینکه عمویم حسین به خیمه وارد شود طاقتم را طاق کرده بود…
خیره به سپیدی خیمه، پرده ای سیاه پیش چشمم افتاد و میان سیاهی نور چهره ی پدرم را دیدم، ایستاده و خندان خیره مرا می دید و آغوش گشوده و انتظار مرا می کشید…
عمه برق چشمانم را دید با خیز برداشتن من به سمت در خیمه و آغوش باز پدر، عمه نیز به سمتم دوید.
به دستانم رسید… ولی هیاهوی دور عمو مرا تیزتر از آنی کرده بود که گرفتار شوم.
بی مهابا می دویدم…
نهیبی از درون مرا بال و پر داد و به سوی میدان پرکشیدم
خود را به عمویم رساندم و به کمرش چنگ زدم،
عمو تا مرا دید، چشمانش غرق اضطراب شد و با صدای بلند عمه را خواند
ولی دیگر کار از کار گذشته بود
مدام برایشان رجز می خواندم… فریاد می زدم
عموی من زیباترین خلق خداست،
چگونه چشمانتان کور شده و این عظمت پروردگار را نمی بینید؟
من روی پاهای او بزرگ شده ام
به چشمان یک به یک شان نگاه می کردم و خواهش…
خود را بر روی سینه عمو انداختم…
برق شمشیرگوشه ی چشمم را پر کرد، سر برگرداندم و همزمان با حرکت شمشیر دستم را حائل بین شمشیر و عمو کردم…
چشمان عمو خیس شد از خون جگر گوشه اش و فریاد من که با تیر حرمله خاموش شد.
دوباره همه چیز تیره و تار شد
و باز پدر
و آغوش اش…
وای خدای من همه اینجا هستند… در کنار پدر…
ولی عمو چه می شود؟!
آخرین اسماعیل ذبح شده به پیشگاه خدا
کاش با آمدن من پیش پدر، دمی عمویم را آسوده بگذارند… .

+ دیـــدگاه