ثبت دیدگاه

صوت فاطمیه ۲۱ بهمن ۱۳۹۷

2

صوت فاطمیه ۲۱ بهمن ۱۳۹۷

۲۳ / بهمن / ۱۳۹۷ - ۱۱:۲۱ ق.ظ

ویژه برنامه شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها
سخنران: حجت الاسلام زائری
مداح : حاج محمد یزدخواستی

سخنرانی / ویژه برنامه شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها
روضه/ روضه حضرت زهرا سلام الله علیها
شور/ من و تنها نگذار، من از این تنهایی می ترسم
سنگین/ از علی و فاطمه مظلوم تر پیدا نشد
سنگین/ عجّل لولیک الفرج بالزّهرا
زمینه/ با تو بستم عهدی، یا مهدی یا مهدی

بسم الله الرحمن الرحیم

نتیجه صحبتمان این شد که اسلام سه رکن دارد «عقلانیت، عدالت و معنویت» که تمثل اینها به ترتیب حضرت رسول(ص)، امام علی(ص) و حضرت زهرا(س) هستند. «یطمعون الطعام علی حُبَّه» که کمک به مسکین و یتیم و اسیر می‌کنند چون حّب خدا را دارند. خداوند را دوست دارند که کمک می‌کنند. اگر کسی پیراهن مشکی برای عزای امام حسین پوشید و از همسایه‌اش بی خبر بود دروغ می‌گوید، اگر برای نماز شب بیدار می‌شود ولی نسبت به گرفتاری کسی بی‌تفاوت بود دروغ می‌گوید، اگر خدا را دوست دارد نباید بی‌تفاوت باشد و در قبال همه چیز به خاطر حّب خدا باید مسئولیت‌پذیر باشد. حضرت موسی گفت خدایا اگر تو بنده بودی چه می‌کردی ؟ خدا پاسخ داد همه جا می‌رفتم ببینم چه کسی چه مشکلی دارد و من کمک می‌کردم. خداوند می‌فرمایند هر کاری برای ما می‌خواهی انجام دهی برای خلق انجام بده. در روایات آمده خلق، عیال و خانواده خدا هستند، خداوند کسی را بیشتر دوست دارد که برای مردم بهتر است. خداوند می‌فرمایند: مریض بودم به بالینم نیامدید، تشنه و گرسنه بودم سیرم نکردید، گرفتار بودم رهایم نکردید، گفتند استغفراللَه وجود خدا کجا و تشنگی و گرفتاری کجا؟ خداوند فرمود اگر بنده‌ایی که گرفتار بود را رها می‌کردید از مشکل مرا می‌دیدید، اگر بنده‌ایی که گرسنه و تشنه بود سیر می‌کردید مرا می‌دیدید. حب خلق حب خداوند است و حب خدا حب خلق است. سلمان فارسی با آن درجه والا و عالی که داشت و گاهی روایات را از زیان سلمان نقل کرده‌اند، آنقدر به پیغمبر و خانواده‌شان نزدیک بود، ایشان والی مدائن، استاندار شهر مدائن بود، روزی مردی نمی‌شناخت سلمان را و باری به او داد برای جابجایی و بعد که شخصیت سلمان را شناخت عذرخواهی کرد و سلمان پاسخ داد تو برادر دینی من هستی و کمکی خواستی و من انجام دادم. این تربیت دینی است. امام سجاد(ع) فرمودند: اگر آحاد مردم را خانواده خود بدانی کی دیگر جامعه ما فاسد می‌شود. البته وقتی جامعه فاسد می‌شود دلیلش خود‌خواهی است. پیغمبر(ص) می‌فرمایند به یتیمان محبت کنید بعداً به یتیمان شما هم محبت می‌شود. همه‌ی بندگان امانت‌‌های خداوند هستند و ما همه باید در قبال امانت خدا مسئول باشیم. اعضای بدن، پول، عمر، جوانی، قدرت همه امانت هستند و در قبال اینها باید گزارش به خدا بدهیم و اگر بر این باور برسیم احساس مسئولیت داریم. کسی که عقیده دارد که من فقط پنجاه سال عمر می‌کنم و می‌خواهم این عمر را فقط خوش باشم و قیامت و محشر را قبول ندارد و نماز نباید بخواند مگر دروغین. و اگر کسی عقیده دارد چند سالی میهمان است و بعد باید پاسخگو باشد، همین احساس مسئولیت ایجاد می‌کند. بعد از مرگ چند سال طول می‌کشد کی می‌داند؟ چه کسی می‌تواند بگوید چقدر قرار است طول بکشد؟ برای یک مسافرت یک هفته‌ای چقدر تحقیق می‌کنیم و چقدر هزینه ولی برای سفر آخرت که نمی‌دانیم چقدر طول می‌کشد هیچ توشه‌ای جمع نمی‌کنیم! بین امانت‌ها، اولویت هست. اگر همسایه‌ام مشکل دارد نمی‌شود دورتر بروم و کسی ناشناس را کمک کنم. اگر پدر و مادر پیر و نیازمند داریم اول باید از اینها دستگیری کنم. پیغمبر و حضرت علی و حضرت زهرا آمدند اینها را به ما آموزش دهند، که مسئولیت پذیر باشم. همه‌ی عالم دست خداست و خداوند امور عالم را به دست این سه نفر سپرده و ما همیشه در غفلت هستیم. اگر به ما بگویند کسی در فلان روستا هست که دعا می‌نویسد حاضریم سختی مسافرت و کلی مشکلات را تحمل کنیم ولی متوسل امام زمان نمی‌شویم، بی‌معرفت نباشیم. یک شخص آمد در خانه امام حسین (ع) به آقا گفت من دیه ای به گردنم هست و بدهکارم. مالی هم ندارم که بخواهم این بدهی و دیه را پرداخت کنم. حضرت فرمودند: یک سوالی از شما میپرسم به هر میزان که پاسخ دادیم نان دیگه را به گردن میگیرم و پرداخت می کنم حضرت فرمودند: بهترین نعمت که خداوند می تواند به انسان عنایت کند چیست؟ گفت: العلم معه حلم. حضرت رسول (ص) فرمودند: خداوند هیچ چیزی را در عالم سراغ ندارد که از جمع علم و حلم بهتر باشد. اگر اهل علم و تحصیل هستیم باید علم هم داشته باشیم. آقا امام حسین (ع) فرمودند: احسنت بر تو. تو الان یک سوم سوال را پاسخ دادی. آقا فرمودند اگر علم، حلم نداشت، چه چیز بهتر است؟ پاسخ داد: مال معه مروه. اهل بخشش و دستگیری باشد. حال اگر مال مع مروه را نداشته باشد؟ فقر معه صبر. حضرت فرمودند: احسنت. سوال را کامل پاسخ داد این. من آن بدهی تو را پرداخت می کنم. حضرت از روی شوخی: اگر فقر مع صبر را هم نداشت چه؟ فرد پاسخ داد صاعقه ای از آسمان بزند و او را خلاص کند (مرگ). حضرت فرمودند درست است و بدهی او را پرداخت کردند. این خانواده کسانی هستند که اگر کسی در خانه آنها را زد ناامید برنمیگردد. بی بی شطیطه پیرزنی مومن و معتقد بود که نزدیک به عمر خیام در نیشابور خاک است. بی بی شطیطه در زمان امام صادق و موسی بن جعفر (ع) زندگی می کرده و زمان امام صادق از دنیا میرود. نیشابوری ها که شیعه هستند، یک شخصی به نام محمد بن علی که شیعه بوده را به عنوان نماینده خودشان انتخاب کردند (این شخص معروف به ابو جعفر خراسانی بوده) و مال زیادی همراه با پارچه و هدایا به او دادند و از او خواستند به دست امام برساند. امام صادق از دنیا رفته‌اند و امام موسی بن جعفر امامت دارند ولی آشنایی با امام ندارند. اما چون قبلا محضر امام رسیده اند مردم به ابوجعفر گفتند این دفتر مهر و موم شده که سوالات شرعی ما در آن نوشته شده را بگیر و به همراه هدایا به امام بده. نشانه این باشد که اگر امام پاسخ این سوالات را داده بودند و مهر و موم آن باز نشده بود، امام بر حق است. و بعد اموال را هم بده رسید بگیر و به همراه پاسخ سوالات برای ما بیاورد ابوجعفر در حال خارج شدن از دروازه نیشابور بود که بی بی شطیطه رسید و یک درهم و یک تکه پارچه به ابو جعفر داد و گفت این سهم امام است، به او بده. ابوجعفر گفت من خجالت میکشم این را به امام به دهم خیلی کم است. بی بی شطیطه پاسخ داد این حق من است همین مال را دارم. حق بیان دارد. از ابوجعفر گرفت و برد. او را به عبدالله افتح که پسر عموی امام صادق بود آدرس دادند (پیروانش بعداً به فتحیه معروف شدند) رفت پیش او و دیدن می تواند سوالات را با مهر و موم پاسخ دهد و امام نیز. در کوچه پسر بچه ای را دید که او را به خانه امام موسی بن جعفر راهنمایی کرد. به محضر امام که رسید آقا گفتند چرا حیران او پسر در گمی ؟ من دیشب سوالات را پاسخ دادن. برو مهر و موم را باز کن و ببین. بودی دبله. مهر و موم را که باز کرد سوالات پاسخ داده شده بود. خواست اموال و هدایا را بدهد امام فرمودند آن یک در همه بی بی شطیطه و آن تکه پارچه را بده. و بقیه اموال را برگرداندند. حضرت به خادمش فرمودند برو از اموال خودم هم بیاور. و بعد این چهل درهم تو را به ابو جعفر دادند و گفتند این را به بی بی شطیطه بده و بگو از زمانی که به نیشابور رسید تا ۱۹ روز بعد زنده ای. ۱۶ در همراه برای بدهی بگذار و بدهی ات را بده. ۲۴ درهم را خرج کفن و دفن بگذار و ده درهم برای خودت خرج کن و یک کفن هم دادند برای بی بی شطیطه و این کفن پنبه اش از مزرعه ای که وصف حضرت زهرا بوده است تهیه شده و خواهرم با دست خودش برای من بافته. سلام من را ببی بیشتر برسان و بگو بعد ۱۹ روز که از دنیا رفت من برایش نماز میخوانم برگشتم و چهل درهم و کفن را به بی بی شطیطه دادم و پیام حضرت را به پیرزن رساندم. منقلب شد و گریه اش گرفت. ۱۹ روز بعد بی بی از دنیا رفت و می‌دانستم امام می‌آیند و به خواسته خودشان به مردم حرفی نزدم. بعد از مراسم دفن امام سوار بر شتر آمدند نماز را خواندند و به من اشاره کردند حرفی نزنم و رفتند. بعد من به مردم گفتم امام بودن. ولوله و غوغا به پا شد. چرا امام اموالشان را قبول نکردند؟ در تاریخ معروف است مردم نیشابور در فرقه شدند: ۱ فتحیه و 2 واقفیه که به امامت امام موسی بن جعفر معتقد نشدند. از مکارم اخلاق نبوی و اهل بیت این است (حل جزا الاحسان الا الاحسان). ما باید این را بدانیم و یاد بگیریم در کرامات وجود منور امام رضا (ع) هست که سید نعمت الله جزایری می‌نویسد زمانی به مشهد رفتم سال ۱۱۷۰ اتفاقی وارد استرآباد شدم. یکی از غزل سادات آنجا نقل کرد زمانی ترکمنان به طایفه ای حمله کردند و همه چیزشان را به تاراج بردند. از جمله دختری را دزدیدند. این دختر تک دختر مادری بوده که از دوری او بسیار گریه و زاری می کرد و این مادر و دختر شیعه و معتقد بودند. بعد از دزدیدن دختر به پابوس امام رضا می‌رود و متوسل می‌شود و همان جا می‌ماند. این دختر دست به دست فروش رفت و به شهر بخارا رسید. در آنجا مرد مومنی خواب می‌بیند در دریا غرق میشود و دختر او را نجات میدهد. این مرد از تجار بوده. صبح برای خرید، به کاروانسرا می آید و به پیشنهاد تاجری میخواسته کنیزی بخرد. تا چهره این دختر را می بیند می فهمد همان دختر بوده که در خواب دیشب او را نجات داده. قصد خریدن داشته ولی دختر را میخرد. و می‌گوید من چهار پسر دارم هر کدام را که تو بخواهی و آن‌ها بخواهند با هم ازدواج کنید. دختر میگوید من می خواهم به مشهد بروم. با یکی از پسرها ازدواج می کند و با پسر به مشهد می‌روند. در راه دختر بیمار می‌شود. وقتی به مشهد می رسند به پابوس امام رضا می رود و با او درد دل میکند و میگوید امام رضا، همسرم بیمار است و من در این شهر غریبم. ناگهان پیرزنی را می بیند و به دلش گواه د که این زن را برای پرستاری همسرش ببرد. به پیرزن می‌گویند و او قبول میکند. وقتی به بالین دختر می‌رسند تا چهره دختر را میبیند پیرزن غش می‌کند. و این دخترش بود. این است کرا مات ائمه. این قضیه نعمت الله جزایری در کتاب کشتی نجات صفحه ۱۱۸ آمده است.
+ دیـــدگاه