ثبت دیدگاه

متن سخنرانی حجت الاسلام رنجبر

9

شب نهم؛

متن سخنرانی حجت الاسلام رنجبر

۲۸ / شهریور / ۱۳۹۷ - ۵:۲۷ ب.ظ

بسمه تعالی

شب نهم محرم ۱۴۴۰ه.ق/۱۳۹۷ ه.ش – حجه الاسلام رنجبر

حجامت‌گرها و رگ‌ زن‌ها هم تیغ دارند و هم مرهم. این طور نیست که فقط از تیغ استفاده کنند و رگ را بزنند و بعد، رهایش کنند. اگر چنین کنند، به حیات شخص آسیب زده‌اند. فقط هم از مرهم استفاده نمی‌کنند؛ چون بدنی که تیغ حجامت نخورده، به مرهم نیاز ندارد. سعدی می‌گوید آدمی باید مثل این رگ‌زن‌ها باشد: هم تیغ داشته باشد و هم مرهم؛ یعنی هم درشتی و هم نرمی داشته باشد؛ ولی هرکدام در جای خود. آدم‌هایی که فقط درشت‌خویی می‌کنند و خشن و عبوس‌اند، حاصلی ندارند و به دیگران آسیب می‌زنند. آدم‌هایی که بسیار نرم‌خو هستند و فقط با نرمی رفتار می‌کنند هم انسان‌های مفیدی نیستند.

درشتی و نرمی به هم در به است

چو فاصد که جراح و مرهم‌نه است۱

درشتی و نرمی باید با هم  باشد. خداوند هم در قرآن هم درشتی دارد و هم نرمی. البته اول و بیشتر به نرمی سخن گفته و بعد به درشتی.  برای مثال، خداوند به موسی گفت: « اذْهَبَا إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى/ فَقُلْ هَل لَّکَ إِلَى أَن تَزَکَّى »۲  موسی به‌سراغ فرعون برو؛ زیرا او طغیان کرده است و به او بگو آیا می‌خواهی پاک شوی. وقتی با او صحبت می‌کنی، با تندی صحبت نکن« فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّیِّنًا»۳  با او بسیار نرم حرف بزن. موسی و برادرش، هارون نزد فرعون رفتند و با نرمی با او صحبت کردند؛ ولی او کلام نرم آن‌ها را برنتافت و گستاخی کرد. آنگاه خداوند چهرۀ درشت خود را نشان داد: « فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ  فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِینَ »۴ ما فرعون و تمام سپاهیانش را در دریا غرق کردیم. موسی ببین عاقبت آدم‌هایی که ظلم می‌کنند، این است. هرکسی راه فرعون را برود، سرانجام فرعون را دارد.

برادران و خواهران، قرآن کتاب قصه و حکایت نیست. وقتی می‌گوید فرعون چنین بود و برای همین، او را غرق کردیم، شما می‌توانید پایان ظلم را ببینید؛ یعنی اگر شما هم فرعون شدید، شما هم تاوان خواهید داد. مردی که به همسرش ظلم می‌کند، باید بداند خداوند او را هم غرق می ‌کند؛ همان طور که سر فرعون را زیر آب کرد. منتها غرق‌‌شدن‌ها همه یکسان نیست. یکی مثل فرعون در دریا و یکی هم در مشکلات و سختی‌ها و گرفتاری‌ها غرق می‌شود که هرچه دست و پا می‌زند، راه نجاتی نمی‌یابد.

پس قرآن کتاب قصه نیست؛ بلکه کتاب هدایت است. اگر وزیر یا مسئولی به زیردستش ستم کرد، از نگاه ما فرعون شده است. آینده خودش را در قرآن بخواند. هرچه با فرعون کردند، با او هم می‌کنند. سعدی در ابتدای بوستانش حکایتی دارد:

شنیدم که در وقت نزع روان

به هرمز چنین گفت نوشیروان

که خاطرنگه‌دار درویش باش

نه در بند آسایش خویش باش

رعیت چو بیخ‌اند و سلطانْ درخت

درخت ای پسر، باشد از بیخِ سخت

مکن تا توانی دل خلقْ ریش

 وگر می‌کُنی می‌کَنی بیخ خویش۵

مسئولان باید بدانند که هرچه دارند، از مردم است. درخت هرچه دارد، از ریشه‌هایش دارد. اگر قد کشیده و میوه می‌دهد، به برکت ریشه‌هایش است.

اگر هوای این مردم را نداشته باشند، روزی همین مردم آن‌ها را پایین می‌کشند؛ چون سرنوشت فرعونیان به‌حکم قرآن چنین است. پس هم خدا و هم بندگان خدا، درشتی و نرمی دارند؛ اما هرکدام در جای خود. اول هم نرم‌اند، بعد درشت. امیرالمؤمنین نهایت این ویژگی را در خود داشت. اوج نرمی و درشتی حضرت در برخورد با خوارج بود. خوارج حکمیت را  بر حضرت تحمیل کردند و ایشان هم به‌ناچار، آن را پذیرفت. طبق قرارداد بین حضرت و معاویه، می‌بایست هرکدام وقتی به منطقۀ خود رفتند، در موعد مشخصی، حَکَم خود را به‌همراه چهارصد نفر به منطقۀ مرزی دومة‌الجندل احضار می‌کردند. بعد می‌بایست دو حَکَم با هم مشورت و در آخر، نتیجۀ مشورتشان را در میان سپاهیان طرفین اعلام می‌کردند. از طرف امیرالمؤمنین ابوموسی اشعری حَکَم شد و به‌همراه چهارصد نفر به راه افتاد. از طرف معاویه هم عمروعاص  حَکَم بود. او هم با چهارصد نفر همراه شد. هر دو گروه به منطقۀ دومة‌الجندل آمدند و دو حَکَم پشت درهای بسته نشستند و مشورت کردند.  بر اساس تعهد طرفین، باید دو حَکَم قرآن را باز می‌‌کردند و مطابق آن حُکم می‌دادند؛ ولی چنین نکردند. تا کنار هم نشستند، ابوموسی گفت عمروعاص، حقیقتش من با خلافت علی موافق نیستم. علی شایستگی خلافت ندارد. عمروعاص گفت احسنت یا شیخ، اتفاقاً نظر من هم همین است. بعد عمروعاص پرسید به نظرت خوب است چه کسی خلیفه باشد؟ ابوموسی پاسخ داد معاویه هم نباید خلیفه باشد؛ چون او هم شأنیت ندارد. عمروعاص مکار که از خدایش بود معاویه خلیفه نباشد باز پرسید پس چه کسی خلیفه باشد؟  ابوموسی جواب داد عبدالله‌بن‌عمر، فرزند خلیفۀ دوم.  عمروعاص گفت عُمَر در توصیف پسرش عبدالله می‌گفت آن‌قدر بی‌عرضه است که حتی نمی‌تواند خانمش را طلاق دهد.۶ نه، او صلاحیت ندارد. این بار ابوموسی سؤال کرد پس چه کسی صلاحیت دارد؟  عمروعاص گفت اگر صلاح بدانی، پسر من، عبدالله. ابوموسی گفت نه، پسرت در جنگ صفین حضور داشته و دامنش آلوده است. عمروعاص گفت پس چه کنیم؟ ابوموسی گفت به نظر من علی و معاویه را از خلافت خلع کنیم و انتخاب خلیفه را به مردم واگذاریم. عمروعاص گفت نظر بسیار درستی است. من هم موافقم. پس تو بالای منبر برو و علی را خلع کن. من هم معاویه را خلع می‌کنم. هر دو وارد مجلس شدند. ابن‌عباس به ابوموسی گفت بگذار اول عمروعاص بالای منبر رود. او آدم مکاری است. من نمی‌دانم با هم چه توافقی کردید؛ ولی این آدم ممکن است خلاف توافقتان حرف بزند. بگذار او اول بالا برود. ابوموسی گفت نه، ما هر دو به یک نتیجه رسیده‌ایم. ابن‌عباس دیگر هیچ نگفت. عمروعاص در میان جمعیت گفت جناب ابوموسی، شما از صحابۀ بزرگ پیامبر هستید. بسم الله، شما بفرمایید. ابوموسی بیچاره بالای منبر نشست و گفت ما در مشورتمان به این نتیجه رسیدیم که در وضعیت فعلی، علی شایستگی خلافت ندارد و باید او را از خلافت خلع کنیم؛ بنابراین من همان طور که این انگشتر را از انگشت بیرون می‌آورم، علی را از خلافت خلع می‌کنم. بعد از منبر پایین آمد و عمروعاص بالا رفت و گفت آنچه که جناب ابوموسی فرمودند، کاملاً درست است. علی صلاحیت خلافت مسلمانان را ندارد. من هم مثل جناب ابوموسی او را از خلافت خلع می‌کنم؛ اما همان طور که این انگشتر را در انگشتم وارد می‌کنم، معاویه‌بن‌ابوسفیان را به خلافت منصوب می‌کنم. تا عمروعاص این سخن را گفت، شامی‌ها هلهله‌کنان بلند شدند. ابوموسی بلند شد و گفت عمروعاص، تو مثل سگ هستی که در همه‌حال زبانش دراز است، چه به او حمله کنند و چه نکنند. عمروعاص هم گفت تو هم مثل خر هستی که به پشت خود کتاب‌های زیادی دارد. بر اساس همین حکمیت، هشتاد و چند سال بنی‌امیه بر تخت خلافت نشستند. جالب است بدانید ابوموسی رفت تا مزد خوش‌رقصی خودش را از معاویه بگیرد. معاویه اصلاً تحویلش نگرفت. وقتی از در بیرون رفت، معاویه گفت: این پیرمرد فکر کرده من ولایت یا حکومتی به او می‌دهم! مگر در خواب ببیند! از آن به بعد، جهان اسلام دو نیم شد: نیمی شام و نیمی عراق. خلیفۀ شام معاویه و خلیفۀ عراق علی بود. در شام،  همه، یک‌دست و یکپارچه، هواخواه معاویه بودند؛ اما در عراق، دو دستگی بود: یک دسته علی و هوادارانش بودند و یک دسته خوارج. وقتی خوارج فهمیدند ماجرا به اینجا کشیده شده، به نهروان، منطقه‌ای در نزدیکی کوفه رفتند و اردو زدند. ۱۲هزار نفر در آنجا تجمع کردند و حرفشان این بود که علی کافر است و باید با او جنگید؛ اما علی با آن‌ها مدارا می‌کرد. هرجا امیرالمؤمنین وارد می‌شد، شعار می‌دادند لا حکم الا لله. معنای این شعار در ظاهر این است: حاکم و فرمانروا فقط خداست؛ اما منظور خوارج از این شعار این بود که علی خدا را کنار زد و عمروعاص و ابوموسی را حاکم کرد؛ پس مشرک و کافر است. حتی در بازار هم مغازه‌داران در مواجهه با حضرت می‌گفتند لا حکم الا لله.  در مسجد هم همین طور بودند. شعار می‌دادند و نمی‌گذاشتند حضرت علی صحبت کند. روزی حضرت در میان شعار لا حکم الا لله خوارج فرمود شما بر من سه حق دارید و من حقتان را ادا می‌کنم: «لا نمنعکم من مساجد الله» مانع آمدن شما به مسجد نمی‌شویم. هر وقت دوست داشتید بیایید و هر شعاری که دوست داشتید بدهید؛ «و لا نمنعکم من الفیء» شما را از بیت‌المال محروم نمی‌کنیم. فکر نکنید اگر شعار ‌دهید، شناسایی می‌شوید و حقوق و مزایایتان را از دست می‌دهید؛ «و لا نقاتلکم حتی تبداکم»۷ با شما نمی‌جنگیم. خیالتان راحت باشد؛ مگر اینکه شما شروع‌کننده باشید. اتفاقاً آن‌ها آغازگر بودند و هر روز فتنه و آشوبی راه می‌انداختند. کسی به‌نام خبّاب که از مریدان  علی و علاقه‌مندان به او بود، با همسر باردارش از صحرا می‌گذشتند. وقتی خوارج فهمیدند او از ارادتمندان علی است، ابتدا جلوی همسر باردارش گردن خباب را زدند و بعد، شکم زن باردارش را پاره کردند و جنینش را بیرون کشیدند و سر جنین را نیز بریدند. این‌ رویدادها به گوش امیرالمؤمنین می‌رسید؛ ولی باز مدارا می‌کرد. حضرت ابن‌عباس را فراخواند و گفت به نهروان برو و با این‌ها صحبت کن. شاید دست از رفتارشان بردارند. ابن‌عباس رفت؛ اما فایده‌ای نداشت. حضرت بار دیگر، صعصعه‌بن‌صوحان را برای صحبت به‌سوی خوارج فرستاد؛ ولی باز هم اثربخش نبود. تا اینکه فرمود خودم می‌روم. وقتی حضرت وارد نهروان شد، ایستاد و دو رکعت نماز خواند. می‌خواست نشان دهد مسلمان و اهل قبله است، نه کافر. بعد فرمود: «أَ کُلُّکُمْ شَهِدَ مَعَنَا صِفِّینَ فَقَالُوا مِنَّا مَنْ شَهِدَ وَ مِنَّا مَنْ لَمْ یَشْهَدْ قَالَ فَامْتَازُوا »۸ همۀ شما در صفین با من بودید. عده‌ای گفتند نه، ما نبودیم. حضرت فرمود کسانی که در صفین بودند یک طرف و کسانی که نبودند در طرف دیگر بایستند «فَقَالَ أَمْسِکُوا عَنِ الْکَلَامِ وَ أَنْصِتُوا لِقَوْلِی وَ أَقْبِلُوا بِأَفْئِدَتِکُمْ إِلَیَّ  … أَ لَمْ تَقُولُوا عِنْدَ رَفْعِهِمُ الْمَصَاحِفَ حِیلَةً وَ غِیلَةً وَ مَکْراً وَ خَدِیعَةً »۹ بعد به‌سراغ کسانی که در صفین بودند، رفت و گفت ساکت باشید و به حرف‌هایم خوب گوش کنید. دل‌هایتان با من باشد. یادتان هست وقتی شامیان قرآن بر سر نیزه کردند من به شما چه گفتم؟ من گفتم « فَقُلْتُ لَکُمْ هَذَا أَمْرٌ ظَاهِرُهُ إِیمَانٌ وَ بَاطِنُهُ عُدْوَانٌ وَ أَوَّلُهُ رَحْمَةٌ وَ آخِرُهُ نَدَامَةٌ »۱۰ ظاهر کار این‌ها بوی ایمان می‌دهد؛ اما در باطن دشمن‌اند. شاید آغازش رحمت به نظر رسد؛ اما در پایان، شما، پشیمان خواهید شد.من نگفتم؟گفتند:گفتی.شما برمن تحمیل نکردید؟ گفتند:تحمیل کردیم.شما برای من شمشیرنکشیدید؟گفتند:کشیدیم.اما ما همان وقت توبه کردیم.گفتیم اشتباه کردیم وگفتیم توهم توبه کن. من به شما گفتم که من با معاویه قرارداد امضا کردم و نمی توانم قراردادم را زیرپا بگذارم.انسان وقتی قرارداد می بندد ولو با معاویه باشد باید پای قراردادش بماند. این حکم قرآن است.قرآن می گوید: « أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»۱۱ گفتند:ما این چیزها سرمان نمی شود.حضرت فرمودند: اما من این چیزها خوب سرم می شود. گفتند: یک راه بیشتر نداری، باید استغفار کنی. حضرت تاملی کردند و گفتند: « استغفرا الله من کل ذنب». من از هر گناهی استغفار می کنم، نگفتند حکمیت گناه بود.با خود گفتند شاید با این جمله برگردند. تا حضرت گفتند: « استغفرا الله من کل ذنب». ۶۰۰۰ نفر از نهروانیان سمت ایشان آمدند.این ۶۰۰۰ نفر استغفار حضرت را قبول کردند و گفتند ما نمی جنگیم. اما بقیه این استغفار را نپذیرفتند. بنابراین سپاه ازهم پاشید. حضرت وارد شهرشدند. شخصی بود به نام اشعث بن قیس که داماد خلیفه ی اول بود. خلیفه ی اول خواهری نابینا به نام ام فربه داشت که او را به عقد اشعث در آورده بود. از این همسرش صاحب دختری به نام جعده شد که قاتل امام حسن (ع) شد! و صاحب پسری به نام محمد بن اشعث شد که قاتل امام حسین (ع) در کربلا شد. خودش هم آدم بسیار پست و پلید ومنافقی بود. ازنفوذی های معاویه بین مومنات بود. آنها به او دیکته می کردند و او عمل می کرد. تمام فسادهایی که اتفاق می افتاد زیر سر اشعث بود. امیرالمومنان (ع) در مسجد داشتند صحبت می کردند.اشعث بلند شد گفت: شنیدیم در نهروان توبه کردی استغفارکردی! امیرالمومنان فرمود: چه استغفاری؟! چه توبه ای؟! تا این حرف را زدند آن نهروانی ها که درمجلس بودند گفتند ای داد استغفار نکرده، پس ما برمی گردیم. برگشتند ودوباره شروع کردند به فتنه کردن. مردم به ستوه آمدند و به حضرت گفتند: علی مدارا حدی دارد، نرمی و نرمش حدی دارد، بس کن و این ها را ریشه کن کن. ما احساس امنیت نمی کنیم. حضرت قبول کردند و سپاه را بسیج کردند و راهی نهروان شدند. حضرت فرمودند پرچمی آنجا نصب کنید، نصب کردند.شروع کردند به صحبت کردن.فرمودند: هنوز وقت هست، اگرمی خواهید برگردید، برگردید. هرکس می خواهد برگردد برود زیر آن پرچم و درامان است. هزاران نفر رفتند زیر آن پرچم . عده ی فراوانی هم گفتند: ماباعلی نمی جنگیم. به چه جرمی باید بجنگیم؟ دوازده هزارنفر با نرمش ها ومداراهای علی به نقلی رسیدند به ۲۸۰۰ نفر وبه نقلی ۱۸۰۰ نفر. حضرت فرمودند: تا آنها جنگ را شروع نکردند ما هم شروع نمی کنیم. آنها جنگ را شروع کردند. حضرت فرمود: پس ما هم شروع می کنیم. اما یادتان باشد ما دراین جنگ پیروزیم. از ما کمتر از ده نفرکشته خواهد شد و از آنها کمتر از ده نفرنجات پیدا خواهند کرد. درفاصله ی چند ساعت دقیقا همین اتفاق افتاد وامیرالمونین پیروزشد و ازسپاه امیرالمومنین هشت الی نه نفر شهید شدند و ازسپاه نهروان ۹ نفر فرار کردند. که یکی از فراری ها هم ابن ملجم مرادی بود که راهی مکه شد. امیرالمومنان برگشت.

معاویه وقتی دید داعیه ی حکومت علی (ع) دیگرمتزلزل است شروع کرد هزارنفر دوهزارنفر سه هزارنفر وارد کوفه وعراق کرد.

اینها هر روزی در گوشه ای شورشی و آشوبی راه می انداختند. یک روزمغازه ی این را آتش می زدند، یک روز خانه ی آن را آتش می زدند، یک روزسر این را می بریدند، یک روز سر آن را می بریدند. و افرادی راهم مثل اشعث بین اینها قرارداد که شایعه کنند علی نمی تواند حکومت را اداره کند.

شما می بینید که شام امن امن است. همین عراق راببینید کوفه را ببینید هرروزیک مصیبتی است هرروزیک فتنه ای . ومتاسفانه بسیاری ازمردم هم به جای اینکه هم صدا و همسو با علی بشوند هم صدا وهمسو با معاویه شدند. و روز به روز دایره ی حکومت علی(ع) محدودتر می شد. بعضی از والیان و حاکمان وقتی دیدند اوضاع بحرانی است، با اموالی که در اختیارشان بود و اختلاس کرده بودند کوچ کردند و مهاجرت کردند و به شام رفتند و به معاویه پیوستند. تاریخ آینه است. تاریخ همان است.اسم ها عوض شده است، رسم ها همان است. اسمش چه بود شام.امروزعوض شده شده، آمریکا! در گذشته چه بود؟عراق و کوفه. امروزشده ایران!تهران! آن روزمی گفتند معاویه، عمروعاص. امروز می گویند نتانیاهو و ترامپ.آن روزمی گفتند امیرالمومنین (ع)، امروزمی گویند رهبری. آن روز معاویه گروه گروه ازشام می فرستاد داخل که تا می توانند شورش کنند و افرادی را هم مثل اشعث حمایتش می کردند و می گفتند این شایعات را منتشر کنند. و آنها وارد می شدند و شورش می کردند.آن روز می گفتند اشعث، امروز می گویند منافقین ومخالفین.

امیرالمومنان فرمود: من می دانم دراین اوضاع نخواهم ماند. من خواهم رفت اما « کانی بک یا کوفة تمدین مد الادیم العکاظی»۱۲ ای کوفه و ای اهل کوفه من می دانم که پس ازمن چه خواهد شد. بعد ازمن شهر کوفه درست مثل « مد الادیم العکاظی » خواهد شد . ادیم عکاظی؛ یک چرمی است در بازار کوفه که به فروش می رسید وچرم ممتازی هم بود. باید روی چرم با تیغ کار کنی تا مرغوب شود. باید ازهرطرف بکشی، تمام قسمت های آن را باید بکوبی. من می بینم که کوفه را یک روزی مثل ادیم عکاظی ازهمه سو خواهند کشید و گوشه گوشه آن راخواهند کشید.  «کانی بک یا کوفة تمدین مد الادیم العکاظی . تعرکین بالنوازل و ترکبین بالزلازل، و انی لاعلم انه مااراد بک جبار سؤاء الا ابتلاه الله بشاغل و رماه بقاتل »کسانی بر شما حکومت خواهند کرد که مانند زلزله که زمین را می لرزاند شما را به لرزه خواهند انداخت. من آن روز را می بینم وهمان هم شد. تاریخ کوفه را ببینید، به خدا قسم اگر ما همان راهی را برویم که مردم کوفه رفتند، یعنی اگر با آنچه که عده ای در خارج از کشور دارند دیکته می کنند همسو و همصدا شویم، ما هم چنین سرنوشتی خواهیم داشت و به مراتب تلخ تراز سرنوشت مردم کوفه خواهیم داشت.

در مکه سه نفر از خوارج فراری دورهم نشستند و گفتند عالم اسلام گرفتاراست، اگر بخواهیم عالم اسلام را از گرفتاری نجات دهیم باید سه نفر را از میان برداریم:علی، معاویه وعمروعاص. این سه نفر از خوارج قرارگذاشتند در ماه رمضان شب نوزده ماه رمضان هرکدامشان یکی ازاین سه نفر را از میان بردارد. ابن ملجم گفت من به کوفه سراغ علی می روم. عَمربن عبدالله تمیمی گفت من به مصر و سراغ عمروعاص می روم.آن دیگری گفت من به شام به سراغ معاویه می روم.حرکت کردند. ابن ملجم وقتی وارد کوفه شد چشمش به یک دختر زیبارو به نام قطام افتاد. اصلا یادش رفت برای چه آمده بود و گفت من چکار به علی دارم! به خواستگاری این دختر رفت. اوهم ازقضا دختر یکی ازخوارج بود که پدرش و برادرش درجنگ نهروان کشته شده بودند. دختر گفت من حاضرم با توازدواج کنم، اما مهریه ی من سنگین است. پرسید مهریه ات چیست؟ گفت قتل علی. گفت خوب اگر من علی را بکشم دیگرچگونه به تو برسم؟ دختر گفت: من گروهی را با تو همراه می کنم که تو را نجات خواهند داد. تازه اگرهم نجات پیدا نکردی کشته می شوی و توشهید محسوب می شوی و درآن عالم با بهترازمن ازدواج خواهی کرد. ابن ملجم قبول کرد. شب نوزده ماه رمضان شد. آن شخص که به مصر رفته بود به مسجد رفت و منتظرعمروعاص شد. اما عمروعاص این پیرمکارآن شب به مسجد نیامد، گفتند مریض است. کسی را به عنوان خارجه فرستاده بود. خارجه به مسجد آمد. آن شخص خوارجی او را نمی شناخت و فکرکرد که اوعمروعاص است. از این رو او را درجا کشت. شخص دیگر که به دمشق رفته بود به مسجد رفت. معاویه به مسجد آمد و مشغول نمازشد. تا به سجده رفت او شمشیر را بلند کرد اما تا آمد شمشیر را بزند ترسید و لرزید و شمشیر به ران معاویه برخورد کرد و او زخمی شد. اما ابن ملجم ضربتش خطا نرفت وکارخودش را کرد وشب نوزده ماه رمضان به امام ضربه زد تا شب بیست و یک ماه رمضان امام به شهادت رسید. ایشان به امام حسن (ع) فرمود که بعد از مرگ مرا در کوفه دفن نکنید.من را به خارج از کوفه ببرید.در دل بیابان بی نام ونشان که کسی هم نباشد شبانه من را به خاک بسپار. همین کار راهم کردند و درهمین نقطه ی فعلی منطقه ی نجف که حرم امیرالمومنین است دفن شدند. فردای آن روز هم مردم سوگوار به مسجد کوفه رفتند. امام حسن(ع) هم وارد مسجد شدند. اما همین که چشمشان به منبر ومحراب ودر و دیوارمسجد افتاد بغض گلوی ایشان را گرفت، نشستند و گریستند. مردم خیلی متاثرشدند. بعد ایشان ازمظلومیت ها و فضائل امیرالمومنین (ع) گفتند. مردم خیلی تحت تاثیرقرارگرفتند. ابن عباس بلند شد گفت: مردم علی رفت. اما حسن بن علی بوی علی را دارد. خوی علی را دارد. بسم الله ، با او به عنوان خلیفه ی مسلمین بیعت کنید.

چون که گل رفت وگلستان شدخراب

بوی گل را ازکه جوییم ازگلاب۱۳

 همه آمدند و بیعت کردند. معاویه از این بیعت خبردار شد و آتش گرفت. گفت: این همه آشوب و فتنه و شورش و خرج وهزینه جنگ که چی؟علی رفت حسن آمد؟ پس اتفاقی نیفتاده. سریع به سران قبایل نامه نوشت که هرکس حسن را ترور کند نزد من ۳۰۰ هزار درهم جایزه دارد و یکی از دخترانم را هم به همسری او در می آورم و همچنین یکی از منسب ها و مقامات را هم به اوخواهم داد. امام حسن (ع) متوجه شد و پس از آن زیر لباسشان زره می پوشیدند و در مسجد به نمازمی ایستادند. در مسجد یک نفر نیزه پرتاب کردهمه گفتند تمام شد ولی برای امام هیچ اتفاقی نیفتاد. تازه فهمیدند زیرلباس زره دارد معاویه گفت اگر حکومت حسن بن علی شکل بگیرد دیگر نمی توان کاری کرد.چرا؟چون ما برای علی بهانه داشتیم گفتیم قاتل عثمان است، با عایشه همسر پیامبرجنگیده، این برچسب ها که دیگر به حسن بن علی نمی چسبد. پس من باید خیلی زود او را از دایره دور کنم. لذا با سپاهیانی به سمت کوفه راه افتاد. امام حسن (ع) سریع دستور بسیج داد، ولی متاسفانه جمعیت بسیارکمی با اوهمراه شدند، آن هم جمعیتی بسیار آشفته. عده ی محدودی بودند که او را به عنوان امام دوم قبول داشتند، بسیاری او را به عنوان خلیفه ی پنجم قبول داشتند و بسیاری هم اصلا کار به امامت وخلافت نداشتند، چون روسای قبایل بیعت کرده بودند رسم بود آنها هم بیعت کنند. بسیاری هم اصلا کاری به این چیزها نداشتند و فقط به دنبال غنائم بودند. بسیاری هم متاسفانه ازخوارج بودند و برایشان مهم نبود چه کسی جلواست. می گفتند معاویه باید از بین برود ولوحسن بن علی پیش روی ما باشد.افراد حرکت کردند تا به نقطه ای رسیدند. حضرت احساس کرد که این جمعیت برای جنگ مناسب نیستند. صحبتی کردند. خوارج گفتند صحبت ها بوی صحبت علی را می دهد. لذا شخصی بلند شد و گفت:«لاحکم الا لله» بقیه هم گفتند « لاحکم الا لله» بعد امام حسن(ع) را از منبرپایین کشیدند و به خیمه ایشان حمله کردند. آنها با خنجری پای ایشان را زخم کردند. معاویه سریع چند نفرنماینده را نزد امام حسن(ع) فرستاد و نامه هایی را هم به آنها داد و به آنها گفت این نامه‌ها را به حسن بن علی نشان دهید. معاویه نوشته بود: از سپاهیان خودت و فرماندهان خودت به من نامه نوشتند که معاویه حسن را زنده می خواهی یا مرده؟ تا ما به توتحویل دهیم. بعد ادامه داد ای حسن‌بن‌علی، تو می‌خواهی با این سپاهیان با من بجنگی؟ این کار را نکن که حتماً بازنده خواهی بود. بیا و  با من صلح کن. صلح نامه را هم تو بنویس. هرچه نوشتی، من مُهر و امضا می‌کنم. . حضرت سپاهیانش راجمع کرد و فرمود: معاویه چنین نامه ای را نوشته. ببینید اگر مرد میدان هستید و اگر دردِ دین دارید بسم الله، بجنگید. اما اگر دنیا را می خواهید من صلح کنم. همه گفتند:دنیا….دنیا.

امام حسن (ع) قبول کردند. صلح‌نامه را نوشتند. یکی از مفاد صلح‌نامه این بود که تا زمانی که خلیفه‌ای، به پدرم ناسزا نگو و با شیعیان پدرم کار نداشته باش. مخارج آن‌ها را تأمین کن و حقوق آن‌ها را بپرداز و تضعیفشان نکن. و بند آخر صلح‌نامه هم این بود: برای بعد از خودت، خلیفه و جانشین تعیین نکن. صلح‌نامه را برای معاویه فرستادند. معاویه هم آن را مُهر کرد و پذیرفت و دوباره آن را به امام برگرداند. امام هم آن را مُهر کرد. سپس وارد کوفه شد. معاویه گفت حالا می‌خواهم از مردم کوفه بیعت بگیرم. در ورودی شهر کوفه، جمعیت به استقبالش آمده بودند. معاویه، پیش چشم حاضران، صلح‌نامه امام‌حسن علیه السلام را درآورد و روی زمین گذاشت و روی آن ایستاد. بعد وارد کوفه شد و بالای منبر امیرالمؤمنین نشست و به امیرالمؤمنین ناسزا گفت. امام‌حسین علیه السلام تاب نیاورد و بلند شد. امام‌حسن علیه السلام ایشان را دعوت به سکوت کرد و خود، از فضایل پدرش و نیز از معاویه و پدر و اجدادش گفت. در میان مجلس همهمه شد. مجلس تمام شد و امام‌حسن علیه السلام به منزل رفت. مردم هم به خانه ایشان آمدند و گفتند ما اشتباه کردیم. اجازه بده در رکابت با معاویه بجنگیم. حضرت فرمودند دیگر کار تمام شد. من قصد دارم به مدینه عزیمت کنم. تمام مردم کوفه به بدرقه امام آمدند؛ ولی همه های‌های می‌گریستند.

امام‌حسن علیه السلام از کوفه به مدینه رفت و ده سال تمام سکوت کرد. معاویه دید تا زمانی که امام‌حسن علیه السلام هست، نمی‌تواند خلافت یزید را جا بیندازد. برای همین، رابطه‌ای با جعده، همسر امام‌حسن علیه السلام، برقرار کرد و به او گفت اگر امام‌حسن علیه السلام را مسموم کند، او را به همسری یزید که در آینده خلیفه است، درمی‌آورد. به این ترتیب، امام‌حسن علیه السلام را مسموم کردند و به شهادت رساندند. امام‌حسین علیه السلام به امامت رسید. مردم به در خانۀ امام‌حسین علیه السلام آمدند و گفتند ما حاضریم در رکاب تو بجنگیم. فرمود ولی من بنای جنگ ندارم. طبق قرارداد، معاویه تا هست، خلیفه است. اگرچه او صلح‌نامه را زیر پا گذاشت؛ تا هست ما با او جنگی نداریم. اما این‌طور هم نبود که امام‌حسین علیه السلام ساکت بماند. هرگاه ظلم و ستمی می‌دید، فریاد می‌کرد و خطبه می‌خواند، سخنرانی می‌کرد که ان شاءالله در  شب آینده به یکی از سخنرانی‌های ایشان اشاره خواهم کرد.

 تا اینکه معاویه از والی کوفه، مغیره بن شعبه خواست سران قبائل را جمع کند و هر چه رشوه خواستند، به آنها بدهد، و از رؤسای قبایل برای یزید بیعت بگیرد. چون اگر رؤسای قبایل بیعت می‌کردند، قبایلشان هم از آن‌ها پیروی می‌کردند. به هر کدام از رؤسای قبایل رشوه دادند و گفتند با یزید بیعت کنید.و آنها هم گفتند ما با یزید بیعت می‌کنیم.  اینها را  با پسرش پیش معاویه فرستاد. و گفت همه، خلافت یزید را قبول کردند. معاویه پرسید: بیعت یزید را قبول کردند؟ پاسخ داد بله. باز سؤال کرد پدرت ایمان این‌ها را چقدر خرید؟ جواب داد به هرکدام ۳۰هزار درهم بخشد. گفت چه ارزان خرید و چه ارزان فروختند!

بعد هم از زیاد بن ابی (پدرِ عبیدالله بن زیاد) در بصره خواست و گفت تو هم باید برای یزید بیعت بگیری؛ اما او پاسخ داد ممکن نیست. یزید اهل شراب و شکار است و فاجر. معاویه گفت وقتی مغیره بیعت گرفته تو هم باید بگیری. و او هم گرفت. معاویه از دنیا رفت و یزید خلیفۀ مسلمانان جهان شد! اولین کاری که کرد این بود که نامه‌ای به والی مدینه، ولید نوشت و از او خواست سریع، حسین علیه السلام را احضار کند و از او بیعت بگیرد و اگرحسین علیه السلام بیعت نکرد، گردنش را بزند.  حسین علیه السلام را احضار کرد و به ایشان گفت باید با یزید بیعت کنی. حضرت فرمود بیعت پنهانی چه فایده‌ای برای شما دارد. شما اگر می‌خواهید بیعت بگیرید، باید در مسجد در برابر جمع بیعت بگیرید. امام بلند شد. مروان گفت: ولید رهایش نکن؛ چون اگر اینجا بیعت نکند، دیگر بیعت نمی‌کند. اینجا بود که امام‌حسین علیه السلام نگاهی به او کرد و گفت کسی مثل من با کسی مثل یزید بیعت نمی‌کند. امام همان شب راهی مکه شد. وقتی مردم کوفه شنیدند امام به مکه رفته، گفتند ما به پدر و برادرش جفا کردیم و باید جبران کنیم. حالا که معاویه از دنیا رفته، نباید اجازه دهیم یزید خلیفۀ ما شود. به امام نامه‌ها نوشتند که حسین بیا. ما  با تو بیعت خواهیم کرد.

   ______________________________________

 ۱ سعدی ، گلستان ، باب هشتم در آداب صحبت

۲  سوره نازعات /آیه ۱۷و ۱۸

۳  سوره طه / آیه ۴۴

۴ سوره قصص/آیه۴۰

۵ سعدی ، بوستان ، باب اول در عدل و تدبیر و رای

۶. تاریخ طبرى، ج۵ ،ص  ۳۴   -  تاریخ الکامل ابن اثیر، ج۳ ، ص۲۷

۷ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک(تاریخ طبری)، ج ‏۵، ص ۷۳

۸ نهج البلاغه، خطبه ۱۲۲(خطاب به خوارج)

۹ همان

۱۰ همان

۱۱ سوره مائده /آیه۱

۱۲ گویی می بینمت – ای کوفه – که چون چرم عکاظی لگدکوب حوادث و گرفتار مصائب و مشکلات شده ای . به یقین می دانم که هیچ ستمکار به تو قصد بدی نمی کند مگر اینکه خدا او را به بلایی گرفتار می کند یا با تیر غیب جانش را می ستاند .( بخشنامه به عاملان خراج، ص ۴۲۶)

+ دیـــدگاه