ashouraiyan
از دیار حبیب
سید مهدی شجاعی
سکوت کوچه را طنين گامهاي دو اسب، در هم مي شکند.
دو سايه، دو اسب، دو سوار از دو سوي کوچه به هم نزديک مي شوند.
از آسمان، حرارت مي بارد و از زمين آتش مي رويد. سايه ها لحظه به لحظه دامان خود را جمع تر مي کنند و در آغوش کاهگلي ديوارها فروتر مي روند.
در کمرکش کوچه، عده اي در پناه سايه باني خود را يله کرده اند، دستارها از سر گرفته اند، آرنجها از پشت بر زمين تکيه داده اند تا رسيدن اولين نسيم خنک غروب، وقت را با حرف و نقل و خاطره بگذرانند.
سايه هاي دو اسب، متين و سنگين و با وقار به هم نزديکتر مي شوند.
نه تنها دو سوار، که انگار دو اسب نيز همديگر را خوب مي شناسند.
آن مرد که چهره اي گلگون دارد و دو گيسوي کم و بيش سپيد، چهره اش را قابي جو گندمي گرفته است، دهانه اسب را مي کشد و او را به کنار کوچه مي کشاند.
آن سوار ديگر که پيشاني بلند، شکمي برآمده و چهره اي مليح دارد، اسبش را به سمت سوار ديگر مي کشاند تا آنجا که چهار گوش دو اسب به موازات هم قرار مي گيرد و نفس دو اسب در هم مي پيچد.
نشستگان در زير سايه بان، مبهوت، نظاره گر اين دو سوارند که چه مي خواهند بکنند.
پيش از آنکه پيرمرد، لب به سخن باز کند، آن ديگري در سلام پيشي مي گيرد: سلام اي حبيب مظاهر! در چه حالي پيرمرد؟
تبسمي شيرين بر لبهاي پيرمرد مي نشيند:
سلام ميثم! کجا اين وقت روز؟
حبيب، اسبش را قدمي به پيش مي راند تا زانو به زانوي سوار ديگر، و بعد دستش را از سر مهر بر شانه ميثم مي گذارد و بي مقدمه مي گويد:
من مردي را مي شناسم با پيشاني بلند و سري کم مو که شکمي برآمده دارد و در بازار دارلرزق خربزه مي فروشد...
ميثم به خنده مي گويد:
خب؟ خب؟
حبيب ادامه مي دهد:
آري اين مرد بدين خاطر که دوستدار پيامبر و علي است، سرش در کوچه هاي همين کوفه بر دار مي رود و شکمش در بالاي دار، دريده مي شود... خب؟ باز هم بگويم؟
سايه نشينان از شنيدن اين خبر دهشتزا، حيرت مي کنند، آرنجها را از زمين مي کنند و سرها را بلند مي کنند و نزديک مي گردانند تا عکس العمل حيرت و وحشت را در چهره ميثم ببينند، اما ميثم، آرام لبخند مي زند و دست حبيب را بر شانه خويش مي فشارد و مي گويد:
بگذار من بگويم.
چروک تعجب بر پيشاني حبيب مي نشيند:
تو بگويي؟
آري، من نيز پيرمردي گلگون چهره را مي شناسم، با گيسواني بلند و آويخته بر دو سوي شانه که به ياري فرزند پيامبر از کوفه بيرون مي زند، سر از بدنش جدا مي شود و سر بي پيکر، در کوچه پس کوچه هاي کوفه، مي گردد.
انگار چشم و چهره حبيب از شادي و لبخند، لبريز مي شود. دو سوار دستها و شانه هاي هم را مي فشارند و بي هيچ کلام ديگر وداع مي کنند.
طنين گامهاي دو اسب، بر ذهن و دل سايه نشينان چنگ مي زند.يکي براي خلاص از اينهمه حيرت، مي گويد:
دروغ است، چه کسي مي تواند آينده را به اين روشني ببيند.
ديگري نيز شانه از زير بار وحشت خالي مي کند و سعي مي کند بي خيال بگويد:
من که دروغگوتر از اين دو در عمرم نديده ام؛ ميثم تمار و حبيب بن مظاهر هرم حيرت و وحشت قدري فروکش مي کند اما صداي پاي اسبي ديگر بر ذهن کوچه خراش مي اندازد.
سايه اسب، نزديک و نزديکتر مي شود.
سوار، رشيد هجري است:
حبيب را نديديد؟ يا ميثم را؟
ديديم، هردو را ديديم، آمدند،در اينجا ايستادند، قدري دروغ بافتند و رفتند. مگر چه گفتند؟
يکي از سايه نشينان بر سکوي انکار تکيه مي زند و از ابتدا تا انتهاي ماجرا را نقل مي کند.
رشيد؛ آرام و بي خيال، اسب را، هي مي کند اما پيش از رفتن، نگاهش را بر روي سايه نشينان مي گرداند و مي گويد:
خدا رحمت کند ميثم را، يادش رفت بگويد:
به آنکه سر حبيب بن مظاهر را مي آورد، صد درهم جايزه افزونتر مي دهند.
کوفه آبستن حادثه است
کوفه آبستن حادثه است. رفت و آمدها، ديد و باز ديدها و حرف و سخنها به سان اولين بادهايي است که ظهور حتمي طوفان را وعده مي دهد.
بازار کوفه مرکز ثقل اين بيقراري و نا آرامي است. صداي جانفرساي آهنگريها، لحظه اي قطع نمي شود؛ چه آنها که از حکومت، سفارش شمشير و خود و نيزه پذيرفته اند و چه آنها که براي مردم، سلاح مي سازند.
حبيب، آرام و با احتياط از کنار آهنگريها مي گذرد و بغضي سخت گلويش را مي فشارد؛ اين همه سلاح، اين همه تجهيزات، براي جنگ با کي؟ براي جنگ با چند نفر؟
حبيب، چهره تک تک آهنگرها را که در کوره مي دمند يا پتک بر آهن گداخته مي کوبند، از نظر مي گذراند، و با خود مي انديشد:
کاش دلهاي شما به اين سختي نبود؛ کاش لااقل همانند آهن بود؛ اگر نه در کوره عشق، لااقل در کوره اين حوادث غريب، گداخته مي شد و شکل تازه مي گرفت؛ کاش دلهاي شما از سنگ نبود. تو، تو و تو که براي حسين نامه نوشتيد. از او دعوت کرديد، با او بيعت کرديد، چگونه اکنون بي هيچ شرم و حيايي براي دشمن او سلاح مي سازيد.
تو چگونه دلت مي آيد خنجري بسازي که با آن قلب فرزند رسول الله... واي... واي بر شما... واي بر دلهاي سخت شما و واي بر دنيا و آخرت شما... حبيب همچنان آرام و بي صدا مي گذرد و قطرات اشک از لابه لاي شيارهاي صورتش مي گذرد و ريشهاي سپيدش را مي شويد.
اشکريزان و زمزمه کنان، آهنگران را پشت سر مي گذارد و در کنار عطار آشنايي مي ايستد: سلام بنده خدا! قدري از آن رنگهايت به من بده.
چهره عطار به ديدن سيماي آشناي حبيب از هم گشوده مي شود:
عليک سلام اي حبيب خدا! در اين بازار آشفته تو در فکر رنگ موي خودي؟
حبيب لب به لبخندي تلخ مي گشايد و مي گويد:
در همين بازار آشفته است که تو هم به کاسبي ات مي رسي.
پيش از آنکه عطار پاسخي ديگر تدارک ببيند، مسلم بن عوسجه از راه مي رسد و از چند قدمي سلام مي کند. حبيب سلام او را به گرمي پاسخ مي گويد و آغوش مي گشايد و هر دو همديگر را گرم در بغل مي گيرند و حال مي پرسند.
عطار رنگ را به حبيب مي دهد و پولش را مي ستاند. حبيب و مسلم آرام آرام از دکان فاصله مي گيرند. حزني غريب در چهره و کلام هر دو نشسته است و هيچکدام توان پوشاندن اين غم را ندارند.
مي بيني مسلم؟ مي بيني بازار کوفه چه خبر است؟ همه در کار ساختن و خريدن شمشير و زره و خنجر و نيزه اند؛ اسبهاي جنگي مي خرند؛ زين و برگ تدارک مي بينند.
بغض مسلم مي ترکد و اشک به پهناي صورتش فرو مي ريزد:
همه دارند مهياي جنگ با حسين مي شوند.
لبها و دستهاي حبيب از هجوم غصه مي لرزد؛ آنچنان که بسته رنگ از دستش به زمين مي افتد. رازش را به مسلم بن عوسجه که مي تواند بگويد؛ شايد بيان اين راز التيامي براي دل هر دو باشد. سر به گوش مسلم مي برد و بغض آلوده نجوا مي کند:
اين رنگ را خريده ام تا جوان شوم براي حضور در سپاه حسين و به خدا که از پا نمي نشينم مگر که از خون خودم بر اين سر و صورت رنگ بزنم - در راه حسين. اين کلام نه تنها از التهاب هر دو کم نمي کند که انگار به آتش درد و اشتياقشان دامن مي زند. هر دو آنچنان غرقه در دنياي ديگرند که نمي فهمند چگونه با هم وداع مي کنند.
حبيب، گريان و مضطرب، اما استوار و مصمم، کوچه پس کوچه هاي کوفه را يکي پس از ديگري پشت سر مي گذارد و به خانه مي رسد.
زن سفره را پهن کرده و چشم انتظار حبيب در کنار سفره نشسته است. حبيب بي آنکه ميلي به غذا داشته باشد، دستهايش را مي شويد و در کنار سفره مي نشيند.
زن بر خلاف حبيب، سرمست و شادمان است:
غمگين نباش شوي من! اکنون، گاه غصه خوردن نيست.
حبيب مات و متحير به چهره خندان زن مي نگرد:
چه مي گويي زن؟ از کجا مي گويي؟
زن دستهايش را به سينه مي فشارد:
به دلم آمده است که از سوي محبوب، قاصدي خواهد آمد، خبري، حرفي نامه اي... غمگين نباش حبيب، محبوب به تو عنايت دارد؛ محبت دارد؛ ديگر چه جاي غصه است...؟
هنوز کلام زن به پايان نرسيده است که سحوري در، به تعجيل نواخته مي شود. زن فرياد مي زند:
آمد. خودش بايد باشد.
حبيب از جا بر مي خيزد و همچنان مبهوت به زن نگاه مي کند:
چه مي گويي زن!؟
و به سمت در مي رود و وقتي باز مي گردد، دستهايش که دو سوي نامه را گرفته اند، از شدت شعف مي لرزد:
بسم الله الرحمن الرحيم
از: حسين بن علي
به: فقيه گرانقدر، حبيب بن مظاهر
اما بعد؛
اي حبيب! تو نزديکي ما را به رسول الله نيک مي داني و بيشتر و بهتر از ديگران ما را مي شناسي. تو مرد فطرت و غيرتي.
خودت را از ما دريغ نکن.
جدم رسول خدا در قيامت قدر دان تو خواهد بود.
زن، گريه و خنده و غبطه را به هم مي آميزد و نجوا مي کند:
فداي نام و نامه تو اي امام! خوشا به حالت حبيب! گوارا باد بر تو اين باران لطف. کاش نام من هم به زبان و قلم محبوب مي آمد. کاش لحظه اي ياد من هم در خاطره او جاري مي شد. کاش يک بار مرا هم به نام مي خواند. به اسم صدا مي کرد. بال در بياور مرد! پرواز کن حبيب! ببين امام به تو چه گفته است! ببين امام با تو چه کرده است. ببين امام، چه عنواني به تو کرامت فرموده است! اي شوي من! اي شوي فقيه من! برخيز که درنگ جايز نيست. اما... اما درنگ کن. يک خواهش. يک درخواست. يک التماس. وقتي به محبوب رسيدي، سلام مرا به او برسان؛ دست و پاي او را به نيابت من ببوس و به آن عزيز بگو که پيرزني در کوفه هست که کنيز تو است! که تو را بسيار دوست مي دارد.
خوشا به حال تو، خوشا به حال چشمهاي تو
خوشا به حال تو، خوشا به حال چشمهاي تو.
کاش خدا جاي ترا با من عوض مي کرد.
کاش خدا مرا به جاي تو مي آفريد.
اي کاش من به جاي تو رونده اين راه بودم.
اگر من به جاي تو رونده اين راه بودم، دست که روي اين دشت نمي گذاشتم، با پا که روي اين دشت راه نمي پيمودم. من چشم مي گذاشتم بر کف اين دشت. من به پاي مژگان راه اين دشت داغ را مي سپردم من تاولها را بر دل مي خريدم. بر جگر مي نشاندم.
تو چه مي داني چه راهي است اين راه؟ تو چه مي داني مقصد کجاست و معشوق کيست.
آقاي من حبيب خيال مي کند که من هم نمي دانم، خيال مي کند که من کودکم، کرم، کورم، جاهلم. باز اينها مهم نيست.
خيال مي کند که من دل ندارم، بي دلم. من اگر چه سواد خواندن عشق ندارم اما دل که براي عاشق شدن دارم. دل که براي دوست داشتن، نياز به الفبا ندارد. دل که براي عاشق شدن وابسته حروف و کتاب نيست.
او خيال مي کند که من دل ندارم. به من گفته است تو را در اين سايه روشن سحر، مخفيانه و آرام از کوچه پس کوچه هاي شهر بگذرانم. کوفه را به طرفة العيني پشت سر بگذارم و در پشت اين کاروانسراي متروکه منتظرش بمانم.
خيال مي کند که من نمي دانم مقصدش کجاست. مقصودش کيست.
خيال مي کند که من اينهمه بي تابي او را نمي فهمم، درک نمي کنم، در نمي يابم.
بيا عزيز دل! بيا به اين سمت! بيا در زير اين سرپناه، آرام بگير و اين ماحضري را بخور تا آقامان حبيب بيايد.
بيا، بيا اين طور مظلومانه به من نگاه نکن، مظلوم منم نه تو. تو راهي ديار معشوقي، تو به ديدار کسي مي روي که خورشيد هر روز به خاطر او طلوع مي کند.
تو زائر کسي مي شوي که فرشتگان آسمان به زيارت او مي روند.
خوشا به حال تو اي اسب! خوشا به حال چشمهاي تو!
بگذار ببوسم اين چشمهاي تو را که تا ساعاتي ديگر به روي معشوقم گشوده مي شود.
اي کاش من به جاي تو رونده اين راه بودم.
اگر کسي مرا در اين سايه روشن سحر مي ديد، حتم به من مي خنديد که با اسب و در کنار اسب، پياده راه مي روم. ولي مردم چه مي دانند که اين اسب به کجا مي خواهد برود. و من کي ام که سوار بر اسبي شوم که چشمش به معشوق مي افتد.
خوشا به حال تو اي اسب! خوشا به حال چشمهاي تو!
بگو که از من خشنود هستي؟بگو که آيا دلت از من راضي است؟ آن چنان که شايسته اين سفر عاشقانه است تيمارت کردم؟ ترا آنچنان که بايد و شايد، مهياي اين سفر کردم؟
اي عزيز دل! اي اسب! مبادا در راه بلغزي؟ مبادا سوار خود را بلغزاني؟ مبادا در مقابل گرسنگي بنشيني؟ مبادا در مقابل تشنگي فرو بيفتي؟ مبادا به خستگي روي خوش نشان دهي؟ مبادا سستي کني؟ مبادا از اسبي و اسبانگي چيزي کم بگذاري. چنين سفري براي همه کس پيش نمي آيد. و براي تو بيش از همين يک بار وصال نمي دهد.
پس چرا نيامد اين آقايمان؟! وقت گذشت. آفتاب، پيش از او راهي آسمان شده است. پس چرا نيامد؟ نکند دلش لرزيده باشد؟ نکند به زمين دنيا چسبيده باشد؟ نکند سگ تعلق پايش را گرفته باشد؟ نکند زنجير محبتي او را نشانده باشد! نکند رعب حکومت بر دلش چنگ انداخته باشد! نکند...
ولي... نه... اي اسب، سوار تو ماندني نيست. سوار تو کسي نيست که در راه معشوق، هيچ تعلقي پايش را سست کند.
مي آيد، حبيب مي آيد.
بي تابي مکن اي اسب! سوار تو آمدني است. سوار تو کسي نيست که معشوق را در مقابل کرور کرور دشمن تنها بگذارد. يک يار هم يک يار است، در اين برهوت بي ياوري.
حبيب مي آيد.
اما... اما... چه باک اگر نيامد، من خودم بر تو سوار مي شوم و جاي او را در سپاه معشوق پر مي کنم.
مشوش نباش اي عزيز! غم به دل راه مده اي اسب! اين شمشير، اندازه دست من هم هست. اين کلاه خود بر سر من هم مي نشيند. اين زره بر تن من هم قاعده مي شود.
بيم به دل راه مده اي اسب! اگر آقايم حبيب، آمدني نشد، اگر حکومت او را پشت ميله هاي زندان نشاند. من خودم با تو همراه مي شوم و با هم، جانمان را فداي معشوق مي کنيم.
اما نه، انگار دارد مي آيد؛ آن قامت بلند و خميده، آن کمان استوار دارد مي آيد؛ با گيسوان رها شده اش در باد.
چرا گيسوان سپيد خود را سياه کرده است؟ چرا خود را به جواني زده است؟
انگار مي خواهد به دشمن معشوق بگويد من هنوز جوانم، من همان جنگجوي بي بديل سپاه علي بن ابي طالبم. من به همان صلابت که در سپاه پدر حقيقت شمشير مي زدم اکنون در رکاب حقيقت پسر شمشير مي زنم.
انگار مي خواهد به دشمن معشوق بگويد که من همان حبيب بن مظاهر سي و چند ساله ام و اين چند سال پس از علي تا کنون، زندگي نکرده ام که عمر افزوده باشم. من جوانم هنوز و آماده جنگ.
بيا! بيا حبيب و برو اما نه تنها.
به خدا اگر بگذارم که بي من به ياري فرزند رسول الله بروي؟
آنجا در سپاه حسين، برده و آزاد فرقي نمي کند، در چشم حسين غلام و آقا يکي است که همه بنده و برده اويند.
او مرا نيز شايد نياز داشته باشد و من، بيشتر نيازمند اويم.
مرا هم با خود ببر حبيب!
اين اولين باري است که غلامي به آقاي خود فرمان مي دهد، اما تو در رکاب حسين، بيش از بنده نيستي و ما هر دو بنده حسينيم.
مرا هم با خود ببر حبيب!
زنان در کجاوه مي مانند اما مردان يکي يکي از اسب فرود مي آيند و کنجکاو و متحير اما متين و مؤ دب به کاروانسالار نزديک مي شوند.
امام فرمان مي دهد که پرچمها را بياورند؛ او مي خواهد سپاه کوچک خويش را پيش از رسيدن به کربلا سازماندهي کند.
دوازده علم براي دوازده علمدار.
پرچمها، بي درنگ از پشت و پهلوي اسب باز مي شوند و در زمين پيش روي امام قرار مي گيرند.
امام آرام خم مي شود، يکي يکي پرچمها را بر مي دارد، مي گشايد و به دست سرداران مي سپارد.
يازده پرچم از دست امام به دست يازده سردار منتقل مي شود و يک پرچم همچنان روي زمين مي ماند.
امام تاءمل مي کند. سکوت بر سر سپاه کوچک امام سايه مي افکند. از هيچ جاي کاروان صدايي بر نمي خيزد. حتي اسبها تنديس وار بر جاي خود ميخکوب مي شوند.
اما در درون ياران غوغا و ولوله اي برپاست.
اين پرچم آخري از آن کيست؟
حتي نفسها ايستاده اند، اما نگاهها ميان صفاي چشم و مروه دست امام، سعي مي کنند.
چرا امام ايستاده است؟ چرا دست امام حرکت نمي کند؟ چرا اين علم آخر را به دست اهلش نمي سپارد؟
به چه مي انديشد امام؟ چه بايد بکنند ديگران!
آيا امام منتظر داوطلبي است؟
يکي دل را به دريا مي زند، پيش مي آيد
و مي گويد:
امام بر من منت بگذاريد و اين پرچم آخر را به دست من بسپاريد.
امام مهربان نگاهش مي کند و مي گويد:
صاحب اين پرچم خواهد آمد، صبر کنيد.
حيرت بر دل مردان کاروان، چنگ مي زند. کيست صاحب اين پرچم که خواهد آمد؟ از کجا خواهد آمد؟ از بيرون يا از ميان همين جمع؟ از بيرون که در اين بيابان برهوت کسي نخواهد آمد. پس شايد داوطلبي ديگر بايد قدم پيش بگذارد. شايد تقاضايي ديگر به اجابت بنشيند.
فرزند رسول الله! اين افتخار را به من عطا کنيد.
اي عزيز پيامبر! بر من منت بگذاريد.
آقاي من! مرا انتخاب کنيد.
مولا!رخصت دهيد...
امام با نگاه، دست محبتي بر سر همه داوطلبان مي کشد و همچنان آرام پاسخ مي دهد:
صبر کنيد عزيزان! صاحب اين پرچم خواهد آمد.
و اشاره مي کند به سوي کوفه، به همان سمت که غباري از دور به چشم مي خورد و سواري در ميان غبار پيش مي تازد. غبار لحظه به لحظه، نزديک و نزديکتر مي شود.
يک اسب و دو سوار! دو سوار بر يک اسب!
امام پرچم را فرا دست مي گيرد و به سمت غبار و سوار پيش مي رود.
کاروانيان همه از حيرت بر جاي مي مانند و کيست اين سوار که امام به پيشواز او مي رود؟!
چه رابطه اي است ميان او و امام که امام، نيامده از آمدنش سخن مي گويد؟
رايتي را پيشاپيش براي او مي افرازد و اکنون به استقبالش مي شتابد؟!
کاروانيان درنگ بر زمين حيرت را بيش از اين جايز نمي شمرند، يکباره از جا مي کنند و به دنبال امام و پرچم، خود را جلو مي کشند.
دشت خشک است و بي آب و علف و حتي يکدست؛ بي فراز و نشيب.
کارواني از زنان و پردگيان بر جاي مانده است و مرداني به پيشداري امام به سمت غبار و سوار پيش مي روند. نسيمي گرم و خشک به زير بال پرچم مي زند و آن را بر فراز سر مردان مي رقصاند.
سوار، بسيار پيش از آنکه به امام برسد، ناگهان دهنه اسب را مي کشد. اسب را در جا ميخکوب مي کند و بي اختيار خود را فرو مي افکند. همراه سوار نيز خود را با چابکي از اسب به زير مي کشد.
چهره گلگون و گيسوان بلند سوار از دور داد مي زند که حبيب است.
عطش حيرت مردان فروکش مي کند؛ خوشا به حال حبيب! ادب حبيب به او اجازه نداده است که سواره به محضر امام نزديک شود. خود را از اسب فرو افکنده است و اکنون نيز عشق و ارادت او اجازه نمي دهد که ايستاده به امام نزديک شود.
امام همچنان مشتاق و مهربان پيش مي آيد و حبيب نمي داند چه کند.
مي ايستد، زانو مي زند، گريه مي کند، اشک مي ريزد، زمين زير پاي امام را مي بوسد، مي بويد، برمي خيزد، فرو مي افتد، به ياري دست و زانو، خود را به سوي امام مي کشاند، لباس بلندش در ميان زانوها مي پيچد، باز به سجده مي افتد، برمي خيزد، چشم به نگاه امام مي دوزد، تاب نمي آورد، ضجه مي زند، سلام مي کند و روي پاهاي امام آرام مي گيرد.
امام زانو مي زند، دست به زير بال مي گيرد و او را از جا بلند مي کند و در آغوش خود ماءوايش مي دهد.
جز اشک، هيچ زباني به کار حبيب نمي آيد.
امام بال ديگر خود را براي همراه حبيب مي گشايد. واي! چه کند همراه حبيب؟
چه کند غلام حبيب در مقابل اين رحمت واسعه؟ در مقابل اين بال گسترده محبت؟!
زبان به چه کار مي آيد؟ اشک چه مي تواند بکند؟ قلب چگونه در سينه بماند؟ نفس چگونه بيرون بيايد؟ حبيب ياري کن! اينجا جاي سخن گفتن توست. تو چيزي بگو. مرا دست بگير در اين اقيانوس بيکران محبت!
من نديده ام! نچشيده ام. کسي تا به حال اين همه محبت يکجا و يک بغل به من هديه نکرده است. کاري بکن حبيب! چيزي بگو!
مولاي من! اميد من! اين برادر، غلام من بوده است که در راه شما آزاد شده، اما خودش...
اما خودم حلقه بندگي شما را در گوش کرده ام. اگر بپذيريد، اگر راهم دهيد، اگر منت بگذاريد.
امام، غلام را در آغوش مي فشارد و شانه مهربانش را بستر اشکهاي بي امان او مي کند.
از آن سو زينب (س)، سر از کجاوه بيرون مي آورد و مي پرسد: کيست اين سوار از راه رسيده؟
و پاسخ مي شنود:
حبيب بن مظاهر.
تبسمي مهربان و شيرين بر چهره زينب مي نشيند و مي گويد:
سلام مرا به او برسانيد.
هنوز تمام پهناي صورت و محاسن حبيب، از اشک خيس است که مي شنود:
بانويمان زينب به شما سلام مي رسانند.
اين را ديگر حبيب، تاب نمي آورد. حتي تصور هم نمي کرده است که روزي دختر اميرالمومنين به او سلام برساند. بي اختيار دست بلند مي کند و بر صورت خويش مي کوبد، زانوهايش سست مي شود و بر زمين مي نشيند. خاک از زمين برمي دارد و بر سر مي ريزد و چون زنان روي مي خراشد و مويه مي کند. خاک بر سر من! من کي ام که زينب، بانوي بانوان به من سلام برساند
خدايا! تابي! تواني! لياقتي! که من پذيراي اين همه عظمت باشم.
عمر سعد در ميان سران لشکرش چشم مي گرداند
عمر سعد در ميان سران لشکرش چشم مي گرداند و نگاهش روي عروة بن قيس متوقف مي شود:
عروه! بيا اينجا! مي روي پيش حسين بن علي و از او مي پرسي که اينجا به چه کار آمده و هدفش چيست.
عروه اين پا و آن پا مي کند؛ نه مي تواند به فرماندهش عمر سعد، نه بگويد و نه مي تواند فرمانش را بپذيرد. نگاهش را به زير مي اندازد و ذهنش را به دنبال يافتن پاسخي مناسب کنکاش مي کند.
شنيدي چه گفتم؟
شنيده است ولي چه بگويد؟ او خوبتر از هر کس مي داند که حسين به چه کار آمده است. او خود از اولين کساني است که به حسين نامه نوشته و او را به کوفه دعوت کرده است. اکنون با چه رويي در مقابل حسين بايستد، و چه بپرسد؟!
بپرسد:
ما نامه نوشتيم، تو چرا آمدي؟
ما بيعت کرديم، تو چرا اعتماد کردي؟
ما قسم خورديم، تو چرا باور کردي؟
عاقبت دل را يک دله مي کند و پاسخ مي دهد:
مرا معذور بدار اي عمر سعد! من از جمله کساني ام که با او بيعت کردم و پيمان شکستم. روي ديدار او را ندارم.
عمر سعد از او مي گذرد و رو مي کند به سرداري ديگر:
تو برو!
من نيز.
توبرو!
من هم.
تو چي؟
همه.
همه سران لشکر دشمن، از مواجهه با امام شرم مي کنند که خود دعوت کننده او و بيعت کننده با او بوده اند. نامها و نامه ها و امضاهايشان هنوز در خورجين امام است؛ چه مي توانند بگويند؟ اگر هيچ هم نگويند، همين قدر که از سوي سپاه دشمن به سمت امام مي روند، همين قدر که قاصد دشمن امام مي شوند، براي مردن از شرم، کافي است.
کثير بن عبدالله قدم پيش مي گذارد و مي گويد:
من عذري ندارم. کار را به من واگذار کن.
او مردي تبهکار و جنايت پيشه است. بي پروايي اش در انجام هر خباثتي، اسباب شهرتش شده است. پيش از آنکه عمر سعد به نفي يا اثبات پاسخي دهد، خود، ادامه مي دهد:
اگر بخواهي حتي مي توانم حسين بن علي را غافلگير کنم، از پشت به او شمشير بزنم و از پاي درش بياورم.
عمر سعد نگاهي آميخته از ترس و تحسين به او مي اندازد. هم خوشش مي آيد از اينهمه بي باکي و هم مي ترسد از اينهمه سفاکي. از آنکه هيچ پروا ندارد بايد ترسيد. چه بسا همراه ترين رفيقش را هم از پشت خنجر بزند:
نه فعلا کشتنش را نمي خواهم. فقط پيغام را ببر و پاسخ بياور.
کثير شمشير را بر کمر محکم مي کند و به سوي سپاه امام راه مي افتد.
ابوثمامه صاعدي که در کنار امام نشسته است، او را از دور مي شناسد. رو مي کند به امام و مي گويد:
يا ابا عبدالله! خبيث ترين مرد روزگار دارد به اين سمت مي آيد، او شهره است به غافل کشي و جنايت پيشگي.
و سپس سريع از جا بر مي خيزد و به فاصله چند خيمه از امام، بر سر راه او مي ايستد:
به چه کار آمده اي؟
پيغام آورده ام براي حسين بن علي.
اول شمشيرت را بگذار، بعد پيغامت را ببر.
کثير دستش را بر قبضه شمشير مي فشارد:
من ماءمورم، پيغايم دارم. خواستيد مي دهم، نخواستيد بر مي گردم.
ابوثمامه دست مي برد تا شمشير کثير را با نيام بگيرد:
قبل از اينکه حرف بزني، سلاحت را تحويل بده.
کثير شمشيرش را محکمتر مي گيرد و خود را عقب مي کشد:
به خدا اگر بگذارم که دست به شمشيرم بزني.
پس پيغامت را به من بده، من آن را به امام مي رسانم، تو را با سلاح نمي گذارم به امام نزديک شوي.
به تو نمي گويم
نگو، برو! تو شهرتت به جفا و خيانت است، برگرد.
کثير دندان مي سايد و جويده جويده فحشهايي نثار ابوثمامه مي کند و باز مي گردد.
عمر! نگذاشتند پيغام تو را برسانم.
عمر سعد، قرة بن قيس را صدا مي کند و مي گويد:
مي روي و از حسين بن علي مي پرسي اينجا به چه کار آمده است و هدفش چيست؟
قرة بن قيس، بي هيچ کلامي به سمت سپاه امام راه مي افتد، امام، چهره او را که از دور مي بيند، مي پرسد: او را مي شناسيد؟
حبيب که در کنار امام نشسته است، پاسخ مي دهد:
آري، مولاي من! او از طايفه حنظله است از قبيله تميم، خواهر زاده ما به حساب مي آيد. من او را به حسن عقيده مي شناختم و هرگز گمان نمي بردم که روزي در اين موضع او را ببينم.
قره بن قيس نزديک و نزديکتر مي شود تا به امام مي رسد. سلام مي کند. پاسخ مي شنود و سؤ ال ابن سعد را مي پرسد:
به چه کار آمده ايد و هدفتان چيست؟
امام پاسخ مي دهد:
مردم شهرتان کوفه به من نامه نوشتند که: بيا. اگر نمي خواهند باز مي گردم. قاصد پيام را داده و پاسخ را دريافت کرده است؛ اما پيش از رفتن، حبيب اشاره مي کند که:
صبر کن.
قره بن قيس مي ايستد و نگاهش به نگاه آشناي حبيب گره مي خورد. حبيب با لحني آميخته از مهر و عتاب مي گويد: و اي بر تو! به راستي مي خواهي بر گردي به سمت آن ستم پيشگان؟ بيا، بيا قره بن قيس! به ياري مردي بر خيز که خدا به واسطه او و پدرانش، ما و شما را حيات و عزت کرامت بخشيده است.
قره بن قيس مردد مي ماند. انتخاب دشواري است. نگاهي به انبوه سپاه ابن سعد مي اندازد و نظري به خيام محدود امام. بگذار پيغام را ببرم، بعد فکر مي کنم که چه بايد کرد. و به سرعت از حبيب دور مي شود تا نگاه ملامت بارش او را نيازارد. نگاه حبيب همچنان او را دنبال مي کند تا در درياي سپاه دشمن گم مي شود. با خود مي گويد:
رفت، به يقين باز نخواهد گشت.
و بعد دلش مي شکند از اينهمه تنهايي امام، در مقابل آنهمه دشمن غرق در سلاح. به ياد طايفه اي از قبيله خود مي افتد که در روستايي نزديک نينوا زندگي مي کنند:
آقاي من! طايفه اي از بني اسد در اين اطراف ساکنند؛ اگر اجازه فرماييد من آنها را به ياري دين خدا بخوانم. شايد خدا به برکت وجود شما آنان را هدايت کند و به واسطه آنان، شر دشمنان را از شما کم کند.
امام با نگاهي مهرآميز، حبيب را مي نوازد و رخصت مي دهد.
هوا رو به تاريکي مي رود و حبيب اگر بتواند تاريکي را محمل سفر خود کند، هم امشب دعوت به انجام مي رسد.
عبور از ميان خيل دشمن هم کار دشواري است. حبيب با فاصله اي نسبتا زياد، سپاه دشمن را دور مي زند و با سرعت به سمت قبيله خود مي تازد. راه سپردن به آن سرعت و در تاريکي شب، با چشمهاي کم سوي حبيب، در حالي که ماه نيز از نمايش نيم چهره خود هم بخل مي ورزد، کار آساني نيست. اگر چشمهاي تيزبين و فراست کم نظير اسب هم نباشد، معلوم نيست اين شب بر زمين و زمان سايه انداخته است
شب بر زمين و زمان سايه انداخته است و تيرگي لحظه به لحظه غليظتر و متراکم تر مي شود. ماه چند شبه، در گيرودار با ابرهاي سياهي است که هر لحظه او را سخت تر احاطه مي کنند و خراش بر چهره اش مي اندازند.
خيمه هاي کوچک و محزون چون کودکان غريب و خسته دست در گردن هم برده و هم را در آغوش گرفته اند؛ کندوهايي که آواي شيرين قرآن از آنها متصاعد مي شود.
نافع بن هلال دلش در خيمه تن بي تابي مي کند؛ مبادا دشمن نامرد بر محمل تاريکي بنشيند و به خيام حرم يورش آورد، مبادا در خيال خائن دشمن، محاصره و هجومي ناگهاني شکل بگيرد. مبادا که من اينجا نشسته باشم...
از جا بر مي خيزد، شمشير را بر کمر محکم مي کند،از خيمه بيرون مي زند و با چشمهاي مضطرب و مراقبش دشت را مي کاود. اين سايه اي است انگار در اطراف خيام حرم. دست را بر قبضه شمشير محکم مي کند و محتاط و مراقب به سوي سايه پيش مي خزد. نزديک و نزديک تر مي شود.
سايه از صداي نرم چکمه ها بر خاک، آرام روي برمي گراند؛ اي و اي، نه، اين سايه نيست، نور محض است، نور مطلق است. امام است! امام در اينجا چه مي کند؟! در اين نيمه شب هول برانگيز امام به چه کار از خيمه در آمده است؟! در اين شبي که بايد بر بستر آرامش قبل از طوفان، لختي بياسايد، چرا رخت آسايش از تن کنده است و پابه بيابان سپرده است؟!
سؤ ال گفته يا نگفته نافع را امام به نرمي پاسخ مي دهد:
آمده بودم که فراز و نشيب هاي اين اطراف را بنگرم و براي حرم در هجوم و حمله دشمن، ماءمني بينديشم. تو چطور؟ تو را چه نيتي از بستر خيزانده است و از خيمه در آورده است؟
نافع دست بر قلب مي گذارد، انگار مي خواهد اضطراب و نگراني خود را بپوشاند. کلامي که راهش را در گلو باز مي کند نمي داند که پاسخ امام هست يا نه، اما نگفتنش را هم نمي تواند:
من نگران شمايم اي امام، چشمم فدايتان! شما و اين شب و تنهايي و دشمن و خباثت و سفاکي، مبادا...
کلام در گلوي نافع، بغض مي شود متراکم و بعد آرام آرام تا پشت پلکها پيش مي رود و آب مي شود و از ديده ها فرو مي ريزد. امام به مهر دست او را در دست مي گيرد، به لطف مي فشرد و او را با خود همگام مي کند:
چه جاي هراس اي نافع!؟ در وعده خدا که خلف و خلل راه نمي يابد، مي شود آنچه بايد بشود.
نافع، مريدانه با امام همگام مي شود و به جاي هول و هراس، صلابت و آرامش گامهاي امام در جانش مي نشيند.
امام دست بر شانه نافع مي گذارد وصميمانه مي پرسد:
هيچ تمايلي به پرهيز و گريز از اين مهلکه در تو هست؟
واي! چه سؤ ال غريبي! نافع و پرهيز؟ نافع و گريز؟ پاهاي نافع سست مي شود آنچنانکه با تمام جانش بر پاهاي امام مي افتد:
مادرم به عزايم بنشيند اگر حتي ابر چنين خيالي لحظه اي در آسمان دلم ظاهر شود. اين شمشير من و هزار شمشير دشمن، اين اسب من و هزار اسب دشمن، اين تن ناقابل من، بوسه گاه هزار خنجر دشمن.
اي نازنين! سوگند به همان خدا که بر ما منت نهاد و تو را به ما داد. به همان خدا که ما را رهين لطف تو کرد، من تا آنسوي مرگ خويش از تو جدا نخواهم شد.
امام اين شاگرد پيروز در امتحان را با افتخار از جا بلند مي کند، با کرشمه اي عرشي، توان دوباره اش مي بخشد و روانه اش مي کند. اما او نمي رود، نمي تواند برود؛ جامي ديگر، جرعه اي ديگر اي ساقي ازلي!
به خيمه زينب رسيده اند، امام سر خم مي کند و وارد خيمه خواهر مي شود.
نافع بيرون حرم مي ماند و خيالش از خلال خيمه نفوذ مي کند.
خيال نافع، زينب را در تشهد آخر نافله شب مي بيند و خيال نافع، سلام نماز زينب را هم مي شنود. نافع احساس مي کند که حرم در مقابل امام تمام قد مي ايستد و با نشستن امام، متواضعانه فرو مي نشيند.اما خيال نافع همچنان در داخل حرم ايستاده مي ماند و اين کلام زينب به امام را مي شنود:
عزيز برادر! آيا اصحابت را آزموده اي؟ آنقدر دل و دين دارند که تو را در ميانه نبرد، تنها نگذارند و به دشمن نسپارند؟
خيال نافع مي شنود که:
آري خواهرم! نور چشمم! روشناي دلم! من آنان را آزموده ام، دليرند، دلاورند، سر افرازند، دوست شناسند، دشمن شکارند و به اين راه، راه من،از کودکي به سينه مادر، مانوس ترند، شيفته ترند، عاشق ترند.
نافع، خيال را گذاشته است و خود رفته است، آشفته دل و پريشانحال سر به بيابان نهاده است، گريه امانش را ربوده است و جنون بر تمام وجودش چنگ انداخته است:
حبيب! آي حبيب! اين چه گاه خفتن است؟! بيا ببين در دل دختر رسول خدا چه مي گذارد؟!
ما خفته ايم و زينب، زينب، پريشان است، ما در آرامشيم و عرش ناآرام است، فلک آشفته است، ملک بي قرار است، ما مرده ايم مگر، که روح مضطر است، حيات مضطرب است، آفرينش در تب و تاب است، بيا، بيا کاري کنيم حبيب! حبيب بن مظاهر! بيا خاکي به سر کنيم.
جنون نافع چون صاعقه اي در تن و جان حبيب مي پيچد و او را مار حيرت گزيده از جا مي جهاند. انگار خبر زلزله همراه دارد، در اطراف خيمه ها مي دود، هر وله مي کند، مي نشيند، بر مي خيزد و فرياد مي زند:
اي غيرت زادگان! اي غيور مردان! اي شير افکنان! اي شرف نژادان! اي فتوت تباران! گاه خفتن نيست، برخيزيد، بياييد...
در چشم به هم زدني شيران نر از خيام بيشه ها بيرون مي جهند و حبيب را دوره مي کنند:
چه خبر شده است؟ دشمن، يورش آورده است؟ ما خواب نيستيم، نبوديم، منتظر اشارتيم؟ چه خبر شده است؟
حبيب، بي تاب در ميان شيران، چشم مي گرداند و نگاهش به نگاه بني هاشم گره مي خورد:
شما نه، شما برويد، شما بني هاشميد، شما اهل خانه ايد. اين آتشي است که بر جان همسايگان افتاده است؛ شما محرم خانه ايد، شما اهل بيتيد، برويد و آسوده بخوابيد که اين کار، کار ماست و منشا اين آتش در خانه ماست.
و بعد رو مي کند به بقيه و مي گويد:
من چه کرده ام؟ شما چه کرده ايد؟ ما چه کرده ايم که بوي زبوني از مزارع حضور ما به مشام حرم رسيده است؟ اين ننگ نيست براي ما که حرم در ماندن و نماندنمان ترديد کند؟ اين عار نيست براي ما که ما زنده باشيم و حرم در اضطراب و التهاب باشد؟ عرق شرم بر غرور شيران مي نشيند، يکي شرمگين مي گويد:
شايد آن خفاش وشان که شبانه گريخته اند، اسباب اين ترديد شده اند. حبيب مي گويد:
هر چه باشد من الان به سمت خيام مي روم، سرم را بر خاک آستانه حرم مي گذارم و عهد و بيعت بندگي ام را با حرم تجديد مي کنم.
در چشم به هم زدني حبيب و ياران بر درگاه حرم فرود مي آيند، چون بازهاي شکاري در کنار چشمه آبي.
صداي حبيب براي اهل حرم آشناست:
اي آزادگان رسول الله! ما شمشيرهاي شماييم و شمشيرهاي جوانان شما جز بر گردن بد خواهان شما فرود نمي آيد. و اين مسن ترين غلام شما قسم مي خورد که بتازد ويورش برد بر آنان که در پي آسيب و گزند شمايند.
به خداوندي خدا سوگند که اگر انتظار امر امام نبود، هم اکنون با شمشيرهاي آخته بر دشمن هجوم مي برديم و لحظه اي مهلتشان نمي داديم.
ما آمده ايم تا بيعت بندگيمان را با شما تجديد کنيم. آمده ايم بگوييم که تا ملتقاي شهادت دست از حمايت امام و اهل بيت رسول الله بر نمي داريم.
همه گردان و يلان ناگهان اين صداي آسماني را از شبستان حرم مي شنوند که:
مرحبا به شما اي پاک طينتان و غيور مردان! حرم رسول الله را پاس داريد.
جان در قفس تن حبيب، بي تابي مي کند
جان در قفس تن حبيب، بي تابي مي کند. حبيب، به حال خود نيست. انگار رخت پيري را کنده است، در چشمه عشق، وضوي ارادت گرفته است و يکباره جوان شده است.
جواني که خويش را به تمامي از ياد برده است و لجام دل به دست عشق سپرده است.
هيچکس حبيب را تاکنون به اين حال نديده است، گاهي آه مي کشد، گاهي نگاهي به خيام حرم مي اندازد، گاهي به افق چشم مي دوزد، گاهي خود را در نگاه معشوق گم مي کند، گاهي مي گريد و گاهي مي خندد.
برير به او مي گويد:
حبيب! اين چه جاي خنديدن است؟! شوخي و خنده آنهم در اين هنگام، در شاءن تو نيست. تو سيدالقرائي! تو پير طايفه اي! تو عالم و فقيهي! در اين و انفساي حصر و مقاتله، تو را با هزل و مطايبه چه کار؟
و حبيب که انگار نه بر پاي خويش، که بر بالهاي هوا سير مي کند، دست طرب بر پشت برير مي زند و مي گويد:
اينجا، در دمدماي وصال، اگر جاي خنده نيست، کجا جاي خنده است؟ نه در اين کمرکش پيري که در اوج جواني نيز هيچکس از من يک کلام غير جد نشنيده است. شنيده است؟! اما...اما تو نيز اگر ببيني که در وراي اين قفس شکستني چه در انتظار ماست، تو نيز اگر ببيني که آن سوي اين مرز چه کسي ايستاده و آغوش گشوده است، جان را همراه خنده رها مي کني و پر مي کشي. من عمري را لحظه شمار اين مجال بوده ام. اکنون به ديدار اين يوسف وصال، چگونه دست از ترنج بشناسم؟ چگونه خود را پيدا کنم، چگونه خويش را دريابم و در چنگ بگيرم؟
عشق و جنوني که گريبان حبيب را چاک زده، از خود بيخودش کرده است.
او نه خود، که حتي رابطه اش را با امام گم کرده است.
گاهي خود را کودکي نيازمند محبت مي بيند و امام را پدري با مهر بي نهايت. دوست دارد خود را در آغوش امام گم کند و عطش بيکران دلش را به دستهاي نوازشگر امام بسپارد.
گاه خود را سربازي ساده مي بيند که با تمام قوا تلاش مي کند رضايت فرمانده قدر خود را به دست بياورد.
گاه خود را عاشقي مي يابد که به يک کرشمه معشوق، خاکستر مي شود.
گاه، خود را آيينه اي احساس مي کند که تنها توان انعکاس يک تصوير دارد.
گاه خود را ذره اي مي بيند که به سمت خورشيد، صعود مي کند. گاه احساس غلامي را پيدا مي کند که در تب و تاب صدور فرماي از سوي آقاي خود مي سوزد. گاه امام را کودکي مي بيند، لطيف و دوست داشتني. کودکي پرستيدني که در کوچه هاي مدينه بازي مي کند و او به دنبالش مي دود که مبادا خاري پايش را بيازارد.
وقتي امام در مقابل دشمن، به اتمام حجت، سخن مي راند و خطبه مي خواند، و شمر دهان به جسارت مي گشايد و کلام قدسي او را مي شکند، برق غيرت در چشمهاي حبيب مي درخشد، غيرت عاشق به معشوق، غيرت مريد به مراد، غيرت کودک به پدر و پدر به کودک، غيرت غلام به آقا، غيرت سالک به پير غيرت فقيه به دين غيرت قاري به قرآن غيرت دست به چشم و قلب و غيرت ماءموم به امام. غيرتي که حبيب را چون اسپند از جا مي جهاند و تمام فريادش را بر صورت شمر مي ريزد:
تو در وادي هفتادم شرک و ضلالتي! تو کجا و درک سخن حسين؟! تو بر دلت مهر جهالت و قساوت خورده است. تو بمير و سخن مگو.
و اين کلام با صلابت او، شمر را در جاي خود مي نشاند و امام ادامه سخن مي دهد. اما اينها عطش او را فرو نمي نشاند. آتش عطش او انگار تنها با جرعه اي شهادت خاموش مي شود. جنگ براي او شده است چشمه حيات و او مرد کوير ديده تشنگي کشيده.
يسار و سالم دو غلام زياد و عبيدالله به ميدان مي آيند و رجز مي خوانند و مبارز مي طلبند. او بهانه اي مي يابد، عنان را به سمت امام مي کشاند، از اسب پياده مي شود و رخصت ميدان مي گيرد...اما...اما در اين سوي مرز شهادت باز مي ماند.
نه، تو بنشين، تو باش.
امام نمي خواهد علمدار ميسره سپاه را به اين زودي روانه ميدان کند. با افتادن او يک پرچم مي افتد و يک سوي خيمه سپاه فرو مي ريزد.
عبدالله بن عمير اذن مي گيرد و امام به او رخصت مي دهد. لحظه ها بر حبيب به کندي مي گذرند. ما جراي زنداني است و آخرين دانه هاي زنجير. ماجراي کبوتر است و آخرين بندهاي پاي. اين اشتياق، زماني بيشتر شعله مي کشد که مسلم بن عوسجه، يار صميمي و ديرين او نيز از اسب به زير مي افتد و تنها عزم پر کشيدن مي کند.
حبيب بي درنگ خود را بالاي سر مسلم مي رساند و از اسب فرود مي آيد. امام پيش از او به مشايعت مسلم رفته است، وقتي حبيب مي رسد، او و امام را در حال وداع مي يابد. امام با بشارتي بر بهشت و آيه اي از قرآن او را بدرقه مي کند و بر مي خيزد:
... فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا. پاهاي حبيب سستي مي گيرد و او را در کنار مسلم مي نشاند. حبيب، سر مسلم را بر زانو مي گيرد و آرام در گوشش نجوا مي کند.
خوشا به حالت مسلم!خوشا به سعادتت! خوشا به جايگاهت! بهشت بر تو مبارک!
مسلم با سر و روي خون آلود و باقي مانده هاي رمق، زمزمه مي کند:
خداوند تو را نيز چنين خيري عنايت کند.
حبيب، اشک خويش و خون مسلم را از چهره مي سترد و مي گويد:
اگر من تا لحظاتي ديگر آمدني نبودم و به شما ملحق شدني، دوست داشتم که وصاياي تو را بشنوم و برايت به انجام رسانم اما...
مسلم آخرين رمقهايش را در کلام مي ريزد و مي گويد:
مي دانم، خدا خيرت دهاد، اما يک وصيت دارم.
بگو برادر.
حسين، از حسين دست بر مداريد. پيش از او و پيش پاي او کشته شويد.
حبيب چشمان از حال رفته و نيمه گشوده او را مي بندد، سرش را بر زمين مي گذارد. و به پيکر بي جان او مي گويد: آري، به خداي کعبه چنين مي کنم.
و بر مي خيزد و خود را به امام مي رساند.
در اطراف امام غلغله است. گرد و غبار همه جا را پوشانده و صداي شيهه اسبها و چکاچک شمشيرها فضارا آکنده است.
ابو ثمامه صاعدي بالهايش را در مقابل امام گسترده، سر در مقابل چشمان پر صلابت امام به زير انداخته و مي گويد:
اي امام! اي عزيزترين من! جانم به فدات. هم الان ما به افتخار در پيش پاي تو کشته مي شويم و اين يک جان ناقابل را نثار تو مي کنيم. کاش مي شد که آخرين توشه اين دنيامان نمازي به امامت تو باشد.
امام نگاهي به آسماني مي اندازد و نگاهي از سر تحسين به ابوثمامه و مي گويد:
خداي، تو را از نمازگزاران قرار دهد. آري، هم اکنون اول وقت نماز است. به دشمن بگوييد که جنگ را متوقف مي کنيم تا نماز بخوانيم.
حبيب، اين خطاب را به خود نيز مي گيرد و در مقابل دشمن فرياد مي زند:
جنگ را متوقف کنيد. امام مسلمين، فرزند رسول الله به نماز مي ايستد.
حصين بن تميم از سر جهل و عناد فرياد مي زند:
نماز شما که قبول نيست.
و به سمت امام خيز برمي دارد. حبيب باز جسارت به امامش را تاب نمي آورد. خشم آلوده بر سر حصين مي غرد که:
نماز آل رسول قبول نيست و نماز تو حيوان ميخواره قبول است؟!
و با يک خيز، خود را ميان دشمن و امام حائل مي کند. شمشير از نيام بر مي کشد و پيش از آنکه حصين مجال بالا بردن دست بيابد، شمشيرش را ميان دو گوش اسب او جاي مي دهد.
اسب حصين از وحشت شيهه مي کشد و سوارش را بر زمين مي افکند. حبيب فرياد مي کشد:
وقتي امام مي گويد توقف، يعني توقف، تا امام نماز مي خواند هر که پيش بيايد، راهي جهنم مي شود.
ياران حصين، وحشتزده او را از زير دست و پاي اسبها بيرون مي کشند و به سمت اردوگاه مي برند.
جنگ، لحظاتي آرام مي گيرد و هيچکس جراءت پيش آمدن نمي کند.
امام به نماز مي ايستد و حبيب احساس مي کند که به قدر کافي براي جنگيدن، گرم شده است. و بيشتر از آن، براي نماز خواندن؛ نمازي به امامت عشق.
درود بر تو اي فرزند رسول الله
درود بر تو اي فرزند رسول الله! سلام بر تو اي بهترين خلق جهان!
بر اين پير منت بگذاريد و رخصت دهيد که راهي ميدان شوم و از دين و امامم دفاع کنم.
اين سنت مقدس کربلاست که هر دلاوري مي خواهد پا به ميدان متبرک رزم بگذارد و با دشمن به جنگ بايستد، ابتدا خاضع و متواضع در مقابل امام بال مي گسترد، بر او سلام مي کند، پيمان ارادت خويش را محکم مي گرداند، و اذن جهاد مي گيرد. هيچکس تا از زير قرآن چشم امام نگذرد، پا به ميدان جنگ نمي گذارد. و امام همه را چون فرزند خويش، با دست ملاطفتي، با کلام بشارتي، با ذکر دعا و شفاعتي راهي سفر بهشت مي کند و به دنبال بعضي کاسه شبنمي نيز مي افشاند و از پشت حرير لغزان اشک، بدرقه شان مي کند.
اکنون حبيب، چون نهالي در مقابل خورشيد زانو زده است و موج آسا سر بر ساحل نگاه امام مي سايد.
امام حبيب را بسيار دوست دارد. اين را حبيب نيز با آينيه زلال دل خويش دريافته است. امام در کربلا يک بار شهيد نمي شود، او در تک تک ياران خويش به شهادت مي نشيند. هر رخصتي و هر اذن جهادي انگار تکه اي است از جگر امام که کنده مي شود و بر خاک تفتيده نينوا مي افتد:
برو اي حبيب! خدايت رحمت کند و بهشت، منزلگاه ابدي تو باشد. حبيب آخرين توشه بوسه را از دست و پاي امام مي گيرد و در زير سايه بان مه آلود نگاه امام روانه ميدان مي شود.
از آنسو نيز بايد مردي به ميدان بيايد. اما کجاست مردي که بتواند در مقابل حبيب بايستد؟!
شمشير حبيب آنچه در دست دارد، نيست؛ شمشير حبيب، خاطره دلاوريهاي او در رکاب علي است. پيکر حبيب يک مثنوي رشادت صفين است. طنين گامهاي اسب حبيب خاطره کشته هاي دشمن را برايشان تداعي مي کند. حبيب اما به اين بسنده نمي کند. شمشير از نيام برمي کشد، گرد ميدان مي گردد و با رجز خويش، هراس را در دل دشمن، دو چندان مي کند:
انا حبيب و ابي مظهر
فارس هيجاء و حرب تسعر
انتم اعد عدة واکثر
و نحن اوفي منکم و اصبر
و نحن اعلي حجة و اظهر
حقا واتقي منکم و اعذر.
آي دشمن! من حبيب ام و پدرم مظهر است؛ يل بي نظيرنبردم و يکه تاز ميدان جنگم؛ شما اگر چه زياد و مجهزيد، اما همه تان سياهي لشکريد؛ و ما اگر چه کميم، ما مرديم؛ با وفا و صفاييم، استوار و شکيباييم؛ ما حقانيت آشکاريم و تقواي روشنيم و شما باطل محضيد.
سپاه دشمن، آشکارا عقب مي کشد و همه، کار را به يکديگر حواله مي دهند. حبيب رجز خويش را تکرار مي کند و همچنان مبارز مي طلبد.
چند نفر که تصور مي کنند مي توانند رويهم مردي شوند در مقابل حبيب، با هم روانه ميدان مي شوند:
مهم نيست، نامردي کنيد. حضور شما در اين جنگ، خود عين نامردي است. ده به يک بياييد، همسفران هم ايد تا جهنم.
حبيب، پير مردي هفتاد هشتاد ساله نيست. جواني است در



