ashouraiyan
آفت و بیراهه های احیای دین
ارزیابی حرکت احیاگران
یعقوب علی برجی
چکيده
بسياري از حرکتهائي که داعيه احياگري داشتهاند نه تنها دين را احيا نکرده و از خرافات و انحرافات پاکسازي نکردهاند بلکه خود موجب پيدايش انحراف جديدي در دين گرديدهاند. عدهاي از آنان راه افراط را پيموده و به بهانه احياي دين هر گونه تأويل و تفسيري را در دين مجاز شمردهاند و عدهاي ديگر راه تفريط را پيش گرفته و با حربه احياي دين با هر گونه نوآوري و پويايي دين به مبارزه برخواسته و چهرهاي خشک و انعطافناپذير از دين را به نمايش گذاشتهاند. حال بايد ديد چرا اين جريانها موفق نبودهاند و چه علل و عواملي باعث انحراف آنان شده است. آفات و خطرات احياي دين را نميتوان در چند عامل خاص منحصر ساخت. آفتزدگي در هر حرکتي متناسب با وضعيت سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي زمان خود، معلول يک سري علل و عوامل ويژهاي است؛ اما ميتوان چند عامل را به عنوان عوامل مشترک برشمرد از آن جمله: فاصله از سنت، تکيه بر قياس و رأي، ضعف بنيه علمي، بيايماني و هواپرستي، عوامل سياسي و.. است.
مقدمه
با تشکر از دستاندرکاران سمينار «امام حسين (ع) و احياي دين» که زمينه را براي اظهار نظر دربارهي مقوله بسيار جدي و مهم احياي دين، فراهم ساخته و صاحبنظران را به تکاپو در جهت تأمل در مباني احياي دين، کاوش در روشهاي احياگران و ارزيابي
توفيق نظري و عملي آنان و... واداشته است. از ميان موضوعات معرفي شده، موضوع «احياي دين و خطرات، آفات و بيراهههاي آن» براي تحقيق برگزيده شد. هدف، اين است که با بررسي اجمالي بعضي از حرکتهاي انحرافي که با داعيه «احياي دين» به صحنه آمدهاند و نيز نشان دادن جهت انحراف آن و علل و عوامل رسوخ انحراف در اين قبيل حرکتها بتوانيم گامي هر چند کوچک در جهت معرفي خطرها و آفات احياي دين برداريم.
ضرورت احياي دين
قرآن مجيد برخلاف انجيل و تورات با درخشش ويژه خود با کلام زمينيان مخلوط نميگردد تا چه رسد که در برابر آنها رنگ باخته، ممزوج گردد و به شکل کتاب ناموزون و بد آهنگ جلوه کند؛ گر چه گرفتار تحريفهاي معنوي جمعي از کژانديشان شده و خواهد شد؛ اما سنت پيامبر (ص) که بسان تبصره و مفسر در کنار قانون اساسي الهي قرار دارد، چون در قالب الفاظ بشري بيان گشته و نگارش يافته از گزند تحريفهاي لفظي و معنوي مصون نمانده و اسرائيليات و نصرانيات احاديث ما شاهد اين مدعاست. البته علاوه بر شگردهاي دشمنان، هواي نفس برخي از شرعباوران که خودنمايي و جاهطلبي خود را در نقل زياد احاديث ديدند و ميبينند و نيز ناآگاهي بسياري از آنان از سنت اصيل پيامبر و امامان معصوم (ع) به بازار بدعت و تحريف رونق ميبخشد و چهره اسلام را دگرگون ميسازد و ضرورت احياي دين و پيراستن آن را از پيرايهها ايجاب ميکند. افزون بر پيدايش تحريفات، گاهي پيدايش موضوعات جديد و دگرگوني در نظامهاي مختلف اجتماعي موجب بازنگري دوباره در دين و احياي آن براي افزايش توان پاسخگويي به مسائل نو پيدا ميگردد.
احياي دين با همه ضرورت و اهميتي که دارد، کاري بس دشوار، ظريف و خطرناک است. بسياري از جريانهاي منحرف و مکتبهاي گمراه کننده که در دامن اسلام پديد آمدند با داعيه احياي دين به صحنه آمده و با حربهي دين، تيشه به ريشه دين زدهاند. شناخت اين جريانها و نشان دادن زاويههاي انحرافي آنها و نيز بررسي علل و عوامل پيدايش آنها بر هر انديشمند مسلمان لازم است. در اين نوشتار دو جريان فکري (افراطي و تفريطي) که با شعار احياي دين، ضربههاي خطرناکي بر پيکر دين زده و ميزنند، مطرح ميشود تا عبرت آناني باشد که در اين راه گام برميدارند. ديدگاه افراطي طرفداران اين ديدگاه، احياي دين را در تأويل و تصرف در ظواهر الفاظ و تطبيق دين با علوم و مکاتب بشري معرفي کردهاند. شعار آنان اين بود که در اسلام بايد دگرگونيهايي متناسب با تئوريهاي علمي روز پديد آيد و اصول و مباني اسلام بايد با علوم روز و مکاتب بشري تطبيق شود.
آنان اين تفکر را با تعبيرات و عنوانهاي مختلفي ابراز کردهاند نظير: پروتستانيسم اسلام، [1] پيرايشگري اسلام، [2] امتزاج اسلام با علوم فرنگ، [3] بهرهور کردن مذهب اسلام از جميع اختراعات جديد غربي، [4] مدرنيزه کردن اسلام، [5] اصلاح دين [6] و...
اين نوشتار، گنجايش طرح و بررسي همه اقطار اين جريان فکري را ندارد، لذا به گونهاي مختصر اقطار تعدادي از آنان را مورد توجه قرار ميدهيم:
تاريخچه
اين تفکر، ابتدا در کشورهايي مانند هند و مصر پيدا شد. شايد بتوان شاه ولي الله دهلوي هندي را از پايهگذاران آن به شمار آورد و پس از ايشان، سر سيد احمدخان هندي، از جمله شخصيتهاي مهم هندي است که در انطباق دادن اسلام با يافتههاي علمي جديد بسيار کوشيد. وي معتقد بود که در راه اخذ تمدن غرب، ناچار بايد در افکار ديني تجديد نظر، و به اصطلاح احياگري شود. به نظر وي، حقانيت اسلام راستين، در موافقت آن با طبيعت و قوانين علم نهفته است. وي در سال 1875 م کالجي در عليگره تأسيس کرد که در آنجا تعاليم ديني با بررسيهاي جديد علمي آميخته شود. يکي ديگر از اين دسته روشنفکران سيد اميرعلي است. وي در کتاب «روح اسلام» کوشيده است تعاليم پيامبر گرامي اسلام (ص) را بر پايه فوايد جسماني و اجتماعي آنها تفسير کند.
اين جريان روشنفکري خودباخته از هند به مصر و از مصر به ايران و کشورهاي ديگر اسلامي کشيده شد. براي رعايت اختصار به معرفي اجمالي چند چهره مؤثر از روشنفکران ايران بسنده ميکنيم.
ميرزا ملکم خان
ميرزا ملکم خان را مغز متفکر فراموشخانه و پدر روشنفکر ايران لقب دادهاند. دو خصلت غربزدگي و تطبيق قوانين اسلام باعلم روز، در نوشتههاي وي بخوبي نمايان است. آقاي دکتر عبدالهادي حائري مينويسد:
«ملکم خان از پشتيبانان يکدنده آوردن ارزشهاي غربي به ايران و از هواخواهان سرمايهگذاري کشورهاي استعمارگر اروپا در اين کشور بود.» [1] .
خود وي در گفتگويش با «بلنت» انگليسي ميگويد:
«دانستم تغيير ايران به صورت اروپا کوشش بيفايدهاي است. از اين رو فکر ترقي مادي را در لفاف دين عرضه داشتم تا هموطنانم آن معاني را نيک دريابند.» [2] .
ميرزا يوسف خان (مستشار الدوله)
نام وي ميرزا کاظم تبريزي و از روشنفکران غربزده است که در مسير تطبيق اسلام با نظامات غربي، تصرفات بيجاي فراواني در احکام اسلام انجام داده و به گمان خود دين را احيا کرده است.
وي کتابي به نام «يک کلمه» [1] نوشته است که در آن، ابتدا به مقايسه ميان کد (قانون اساسي فرانسه) با فقه انجام ميدهد و در جهت تطبيق آن با کد، احکام ديني را تفسير و تأويل کرده، مينويسد:
«چندي اوقات خود را به تحقيق اصول قوانين فرانسه صرف کرده، بعد از تدقيق و تعميق همه آنها را با قرآن مجيد، مطابق يافتم.» [2] مثلا تئوري جدايي قوا را از تفاوت ميان حکم و فتوي استفاده مينمايد. [3] و نظام پارلماني را با قاعده مشورت پيوند ميدهد و نيز آزادي بيان را با دستور اسلام به امر به معروف و نهي از منکر همانند ميداند. [4] .
عبدالهادي حائري مينويسد:
«به نظر ما مستشارالدوله در اين گونه برخورد، که قصد ايجاد هماهنگي ميان قواعد اسلام و ارزشهاي اروپايي داشته، جدي نبوده، او ميدانسته است که اين دو مطلب، يعني اسلام و اصول مشروطه غربي با هم تفاوت دارند. ولي از سوي ديگر او آگاه بود که مردم ميهن او براي دريافت و هضم مطالبي که رنگ اسلامي داشته باشد، بيشتر آمادگي داشتهاند، بنابراين کوشيد که انديشههاي نو را با آيات قرآن و حديث بيارايد.» [5] .
احمد کسروي
تفکر افراطي در احياي دين و دخل و تصرفهاي بيباکانه در دين، که توسط روشنفکران طبقه اول آغاز شده بود، در زمان کسروي به اوج خود رسيد و سر از نسخ اسلام و پايهگذاري ديني جديد به نام «پاکديني» درآورد. شايد از اين سخن تعجب کنيد، اما متأسفانه واقعيت دارد و خود کسروي بيپرده از آن اظهار کرده و کتاب «در پيرامون اسلام» را براي اثبات آن تأليف نموده است. وي در گفتار پنجم آن کتاب تحت عنوان «اسلام و پاکديني» مينويسد:
«در گفتار چهارم گفتيم بنياد همه دينها يکي است، از اين رو پاکديني با اسلام بنيادش يکي است، اسلام راهي پديد آورده بود، ولي آن را براي خواستهايي ميبوده و اکنون ما آن را از راه بسيار بهتري پيش ميبريم.» او براي زمينهسازي، ابتدا ميکوشد اثبات کند که دين اسلام تحريف شده و نيازمند احياگري است و در اينباره مينويسد:
«اسلام دوتاست يکي اسلامي که پاکمرد عرب 1350 سال پيش بنياد نهاد و تا قرنها برپا ميبود، ديگر اسلامي که امروز هست و به رنگهاي گوناگون از سني، شيعي، اسماعيلي نمودار گرديد. اين دو اسلام هيچ شباهتي به هم ندارند بلکه آخشيج (ضد) يکديگرند.» [1] کسروي با داعيه احياگري ديني، انواع توهينها و تهمتها را به روحانيت که مشعلداران اسلام راستين هستند، وارد ميساخت. [2] و آنان را افراد نادان، مفتخوار، بيکاره و به دور از فرهنگ و تمدن معرفي ميکرد. [3] .
حضرت امام خميني (ره) کتاب کشف الاسرار را در پاسخ ياوهگوييهاي امثال کسروي تأليف نموده و نوشتهاند:
«قلمهايي که بر ضد روحانيت به کار ميرود، کمک به نابود کردن اسلام و اساس استقلال آن است.» [4] .
بعد از کسروي به موازات پيدايش مکتبها و گرايشهاي گوناگون در کشورهاي غربي، جريان روشنفکري نيز در ايران شتاب بيشتري پيدا کرد و اين مدعيان دروغين احياگري ديني به هر گونه گرايش و مکتب جديدي که در کشورهاي غربي پيدا ميشد، بلافاصله آب و رنگ اسلامي زده، و تلاش ميکردند از کتاب و سنت براي اين انديشهي نو، مؤيداتي پيدا، و آيات الهي را با آن تطبيق کنند و بدين سان بود که سوسياليسم اسلامي، [5] راسيوناليسم اسلامي، [6] ترانفورميسم اسلامي، [7] ناسيوناليسم اسلامي، [8] دياليک تيک توحيدي [9] و... پديد آمد.
گروهي از اينان با انگيزه احياگري ديني و پيراستن اسلام و فهماندن درست آن ميخواستند از اين مکاتب کمک بگيرند؛ غافل از اينکه جمع ميان اسلام و بسياري از اين گرايشها و مکتبها هر گونه ممکن نيست. چگونه ميتوان بين پراگماتيسم، که اصالت را به تجربه و عمل ميدهد، يا اومانيسم، که اصالت را به انسان و انتخاب او ميدهد و يا... با اسلام، که اصالت را به وحي ميدهد، جمع کرد؟ علومي که به تجربه مادي تکيه دارد چگونه ميتواند اصولي را که با تجربههاي مادي قابل ارزيابي نيست، ارزيابي کند؟ و...
ديدگاه تفريطي
در مقابل ديدگاه افراطي، گرايشهايي قرار دارد که احياي دين را به معناي جمود بر الفاظ قرآن و روايات تفسير کرده، با هر گونه نوآوري و امر جديدي که در زمان پيامبر (ص) نبوده به عنوان بدعت در دين مبارزه ميکنند.
در ميان شيعيان، اخباريان و در ميان اهل سنت، پيروان احمد بن حنبل را ميتوان از طرفداران اين ديدگاه معرفي کرد و اکنون وهابيان نمونه کامل اين جران فکري هستند و به لحاظ اينکه اين جريان فکري هنوز رواج دارد و در همه کشورهاي اسلامي به عنوان احياگري ديني و ترويج دين عتيق [1] تبليغ ميشود، آن را بطور خيلي مختصر طرح ميکنيم.
تاريخچه
بسياري از نويسندگان که در نقد انديشههاي وهابيان کتاب نوشتهاند ابنتيميه را بنيانگذار اين جريان فکري معرفي کردهاند. [1] ؛ در حالي که چهار قرن قبل از ابنتيميه، بربهاري از علماي بزرگ حنبلي در کتاب «السنة» بيشتر نظريات وهابيان را ابراز کرده و او نيز به نوبهي خود از عقيده نصگرايانه و خشک [2] احمد بن حنبل متأثر بوده است. بنابراين براي دست يافتن به ريشههاي اين تفکر افراطي و سير تحولات آن، لازم است ابتدا نظريات بربهاري را بررسي کرد. بربهاري
ابومحمد حسن بن علي بن خلف بربهاري (متوفي 329 ه ق) از دانشمندان معروف حنبلي در قرن چهارم بود. ولي افکارش را در کتابي به نام «السنه» بيان کرده که متن کامل آن را قاضي ابيالحسين محمد بن ابييعلي در «طبقات الحنابله» [1] نقل کرده است و ما بخشي از آن را نقل ميکنيم:
وي هر گونه بحث و تفکر در ذات و صفات خدا را بدعت دانسته و نوشته است: «و اعلم ان الکلام في الرب تعالي محدث و هو بدعة... و الفکرةفي الله بدعة... و اعلم انه انما جاء هلاک الجهمية من انهم فکروا في الرب [2] همچنين معتقد است که خداوند در قيامت با چشم سر قابل رؤيت است. [3] .
ملاحظه ميکنيد که بربهاري با بستن در تفکر و تعقل در مورد خدا به دره هولناک تجسيم سقوط کرده است.
بربهاري شيعيان را به جرم ايمان به به رجعت و علم غيب براي امامان تکفير، و آنان را متهم ميکند که معتقدند علي بن أبيطالب زنده است و قبل از قيامت رجعت ميکند. [4] .
اين سخن وي، نشان ميدهد که ايشان تصور درستي از رجعت نداشته است. رجعتي که شيعيان و برخي از دانشمندان اهل سنت به آن معتقدند، رجوع به دنيا بعد از مرگ است. درباره علم غيب امامان نيز بايد گفت که شيعه براساس آيات متعدد قرآن [5] و روايات متواتر [6] به علم غيب معتقد است.
بربهاري در فروع دين بر سه نکته تأکيد دارد و احياي دين را منوط به رعايت اين سه نکته ميداند. [7] .
1- پرهيز از بدعت؛ واژه بدعت در اين اثر فراوان به کار رفته است به گونهاي که شايد کمتر صفحهاي يافت شود که در آن واژه بدعت چند بار به کار نرفته باشد. وي در اين زمينه مينويسد:
«از نوآوريهاي کوچک در کار دين بپرهيزيد زيرا همين بدعتهاي کوچک، اندک اندک پا گرفته، بزرگ ميشود و... و در پايان به ديني مبدل گشته، مردمان زيادي بدان ميگروند.» [8] .
وي مينويسد:
«هر گونه علمي که بندگان از علوم باطني ادعا نمايند که در کتاب و سنت يافت نشود بدعت و گمراهي است و کسي حق ندارد بدان عمل، و مردم را به آن دعوت کند.» [9] .
2- دومين نکتهاي که بربهاري نسبت به آن سفارش فراواني کرده، پرهيز از عمل به رأي و قياس است. وي مينويسد:
«يکي از اسباب نابودي و گمراهي جهميه اين بود که قياس را وضع نموده، دين خدا را طبق رأي خود قياس ميکردند و در نتيجه به سوي کفر روشن کشيده شدند. [10] .
3- او در اين کتاب، مسلمانان را به بازگشت به دين عتيق به گونهاي که در روزگار سه خليفه اول رايج بود، فراميخواند. [11] .
ابن تيميه
تقي الدين ابوالعباس احمد بن شهاب الدين عبدالحليم بن مجدالدين حراني الدمشقي الحنبلي (وفات 728) معروف به ابنتيميه يکي از شارحان افکار حنبليان و بويژه «بربهاري» است.
وي همانند بربهاري احياي دين را در دو بخش اصول و فروع بر دو اصل مبتني ميداند:
1- پيروي از سلف
2- اصل عدم تأويل
وي مينويسد:
«بعضي از جهال ميپندارند راه سلف دربارهي فهم صفات و اسماي خدا سالمتر است ولي راه خلف و متأخران استوارتر و علميتر. اما بيشتر اينان بدعتگزار و منحرفند زيرا راه فيلسوفان را بر راه سلف صالح ترجيح ميدهند.» [1] وي براساس اين دو اصل، همه صفات افعالي را که در قرآن ذکر شده و حاکي از جسمانيت و مشاهده خداوند با بشر است صحيح دانسته و تأويل آنها را روا نميداند؛ مانند اثبات دست براي خدا [2] جلوس خدا بر عرش [3] و قابل رؤيت بودن خدا در آخرت [4] و...
چنانکه مشاهده ميکنيد، تکيه بر اين دو اصل در بخش توحيد صفاتي نه تنها موجب احياي افکار ديني نميگردد بلکه سر از شرک و تجسيم درآورده است. افکار ابنتيميه در بخش توحيد افعالي و عبادي نيز بسيار خشک و غير قابل انعطاف است و اختلاف نظري که وي در اين بخش با ساير مذاهب اسلامي داشت منشأ تکفيرها، طعنها و اتهامات گوناگون وي به ساير مذاهب اسلامي ميگرديد. دکتر عباس زرياب خويي در «دايرة المعارف بزرگ اسلامي» [5] مقاله مفصلي در شرح آراي ابنتيميه به تحرير کشيده، اما با کمال تأسف اين بخش از افکار تيميه را خيلي خلاصه در چند سطر مطرح ساخته است. ابنتيميه بسياري از اعمال و مراسم رايج در ميان مسلمانان بويژه شيعيان را منافي با توحيد افعالي و عبادي ميداند مانند توسل به اوليا و انبيا و واسطه قرار دادن آنان ميان خالق و مخلوق. [6] استاد جعفر سبحاني در مقام رد انديشههاي ابنتيميه روايات زيادي از پيامبر [7] و سيره صحابه آورده که در زمان پيامبر و صحابه توسل به انبيا و اوليا امر رايجي بوده و پيامبر نه تنها آن را منافي توحيد ندانسته بلکه مسلمانان را به اين عمل تشويق کرده است. ابنتيميه نه تنها منکر اين روايات نيست بلکه خود وي بيشتر اين روايات را در رساله «الاستغاثه» [8] براي اثبات شفاعت پيامبر و صحت توسل به آن حضرت نقل کرده است. بنابراين وي منکر مطلق توسل نيست بلکه ميگويد خواستن کارهاي خدايي از پيامبر منافي با توحيد افعالي است نظير فرستادن باران، رويانيدن گياهان، آمرزش گناهان [9] و... و ما اثبات خواهيم کرد که تقاضاي اين گونه امور از پيامبر هيچ تنافي با توحيد افعالي و عبادي ندارد.
ابنتيميه همچنين درخواست شفاعت از اوليا [10] و استعانت از غير خدا [11] ، نذر براي غير خدا [12] و... را شرک و بدعت معرفي کرده است. ما در اين مختصر در مقام رد افکار ابنتيميه نيستيم. بحمد الله تاکنون کتابهاي زيادي در رد اين ديدگاه نوشته شده است و فقط در يک جمله اشاره ميشود که اختلاف ميان ابنتيميه و ساير مذاهب در اين بخش اختلاف صغروي است.
اصل کبري که هيچ موجودي حتي پيامبران و اوليا را نبايد شريک خدا قرار داد، مورد توافق و قبول همه مذاهب است و لکن در مقام تطبيق، بسياري از مراسم رايج ميان مسلمانان را ابنتيميه مصداق شرک قرار داده که ساير مذاهب اين اتهام را از او نميپذيرند و ميگويند همه اين اعمال مورد تأييد و تصويب خداست و با اجازه خود اوست و هر گونه قدرت و تواني که پيامبران و اوليا دارند از ناحيه خداي متعال است.
محمد بن عبدالوهاب
جريان فکري که با شعار احياي دين و پيروي از سلف صالحين به وسيله بربهاري بنيانگذاري شد و بعد از چند قرن، توسط ابنتيميه و شاگردش ابنالقيم ترويج و گسترش يافت و بر يک سوي اصول و مباني استوار گرديد، در سده اخير توسط محمد بن عبدالوهاب به عنوان يک مذهب و شيوهي خاص در جامعه پياده گرديد. گر چه ابنتيميه براي تحقق بخشيدن و پياده کردن افکار وعقايد خود شدت و صلابت عجيبي از خود نشان داد لکن آن شدت عملهايش نتيجهاي جز زندان، و آوارگي و در نهايت کشته شدن در زندان، چيز ديگري براي وي به ارمغان نياورد. اما بخت، يار محمد بن عبدالوهاب بود، يا به عبارت بهتر، سياست استعمارگران يارش بود و با پيوند دادن تفکرات نادرست او با قدرت و حکومت آل سعود، زمينه پياده کردن آنها در منطقه حجاز فراهم گرديد.
محمد بن عبدالوهاب نيز استفاده از موقعيت به دست آمده و تلاش در پياده کردن افکار ناصحيح خود را مغتنم شمرد و آنها را در منطقه حجاز به مورد اجرا گذاشت. بدين سان بود که معابد و مشاهد انبيا و اوليا را تخريب، و همه آثار باستاني و فرهنگي و مذهبي منطقه حجاز را نابود کرد.
داستان غمبار اين تراژدي را از کتابهايي که در شرح زندگي و رد افکار محمد بن عبدالوهاب نوشته اند، ميتوان به دست آورد. در اين نوشتار اشارهاي به اصول افکار او که در کتاب التوحيد و رسالههاي ديگرش آمده است، ميکنيم:
محمد بن عبدالوهاب همانند اسلاف خود، احياي دين را شعار خود قرار داده است و بيشتر مباحثش پيرامون بدعتزدايي در مسأله توحيد دور ميزند. وي در کتاب التوحيد ابتدا توحيد را به سه نوع تقسيم کرده است:
1- توحيد ربوبي که مورد قبول مشرکان قريش بوده است. [1] .
2- توحيد الوهي که بر اساس آن بندگان بايد فقط خدا را بخوانند. نذر و قرباني براي او کنند. ترس، اميد، توکل و انابهي بندگان تنها به او باشد.
3- توحيد اسماء و صفات.
در ادامه بحث مينويسد:
«بدان که ضد توحيد، شرک است و شرک نيز بر سه نوع است:
1. شرک اکبر
2. شرک اصغر مثل ريا
3. شرک خفي.
شرک اکبر به نوبه خود به چهار نوع تقسيم ميگردد:
1- شرک دعوت
2- شرک نيت
3- شرک در اطاعت
4- شرکت محبت [2] .
در رساله پنجم مينويسد:
«کفار زمان پيامبر به خالقيت و رازقيت الهي معتقد بودند و مشکل آنان تنها در توحيد الوهي بوده است و آن اين است که جز خدا را نبايد خواند و به غير او نبايد دل بست. خدايي جز او نيست و شريکي ندارد. نبايد پيش غير او استغاثه نمود و براي غير او قرباني، نذر کرد، چه آن غير ملک مقرب باشد يا نبي مرسل. کسي که به غير خدا استغاثه کند، به تحقيق کافر گرديده و کسي که براي غير خدا ذبح و قرباني نمايد، همانا کافر شده است.» [3] .
در رساله اولي مينويسد:
«معرفت و شناخت شرک در پرتو شناخت چهار قاعده ميسر ميگردد:
1- کافراني که پيامبر با آنان به مبارزه برخاست، همه به خالق، رازق، محيي و مميت بودن خدا اعتراف داشتند. [4] .
2- کافران، بتها را وسيله قرب به خدا قرار داده بودند. [5] .
3- مشرکان هنگام بعثت پيامبر، موجودات مختلفي را ميپرستيدند؛ از آن جمله خورشيد و ماه [6] بندگان صالح، [7] ملائکه، [8] انبيا و پيامبران، [9] درختان و جمادات. [10] .
4- مشرکان زمان ما، شرکشان از شرک مشرکان صدر اسلام بزرگتر است؛ زيرا آنان تنها هنگام آسايش غير خدا را ميخواندند ولي اينان درهمه حال غير خدا را ميخوانند. [11] .
منظور وي از مشرکان زمان ما، تمام فرقههاي اسلامي غير از طرفداران مذهب حنبلي است و شاهد اين مدعا اين است که وي در کتاب «مجموعة التوحيد» بسياري از مراسم رايج ميان مسلمانان را شرک قلمداد کرده است که براي نمونه عنوانهاي چند باب از ابواب کتاب «مجموعة التوحيد» را نقل ميکنيم:
نذر براي غير خدا شرک است. استغاثه به غير خدا و کمک خواستن از غير خدا شرک است. خواندن غير خدا شرک است. بستن نخ به حلقههاي ضريح براي برطرف کردن بلا شرک است. پرستيدن خدا در کنار قبر بنده صالح شرک است و... [12] .
بررسي
به نظر ميرسد ميان اين گونه کارها، که بين مسلمانان رايج است از قبيل نذر يا توسل به انبيا و اوليا و... با اعمال مشرکان صدر اسلام يک تفاوت اصولي وجود دارد که محمد بن عبدالوهاب يا آن را نفهميده يا اگر فهميده خود را به نفهميدن زده است و آن تفاوت اصولي اين است که مشرکان بتها را عبادت ميکردند و آنها را در هستي مؤثر ميدانستند، از اين رو در آيه 31 سورهي زمر، که مورد استشهاد محمد بن عبدالوهاب بود، خداي متعال از اين قبيل کارهاي مشرکان به عبادت تعبير کرده است در صورتي که بر اعمال رايج ميان مسلمانان عنوان عبادت قابل اطلاق نميگردد. مسلماني که براي پيامبر (ص) يا امامي نذر ميکند و يا از آن حضرات استعانت ميجويد، هرگز به الوهيت آنان معتقد نيست و آنان را مؤثر مستقل در جهان نميداند بلکه بر اين باور است که اين بزرگان به خاطر بندگي خالصانه نزد خداوند تقرب يافتهاند و خداي متعال با وساطت آنان، اگر صلاح باشد، مشکل بندهاش را حل يا حاجت او را برآورده ميکند.
نتيجه گيري
از مباحث پيشين روشن گرديد که بسياري از حرکتهايي که داعيه احياگري داشتهاند نه تنها دين را احيا نکرده از خرافات و انحرافات پاکسازي نکردند؛ بلکه خود موجب پيدايش انحراف جديدي در دين گرديدهاند؛ برخي از آنان راه افراط را پيموده و به بهانه احياي دين هرگونه تأويل و تفسيري را در دين مجاز شمردهاند و عدهاي ديگر راه تفريط را در پيش گرفته و با حربه احياي دين با هر گونه نوآوري و پويايي دين به مبارزه برخاستهاند و چهرهاي خشک و انعطافناپذير از دين به نمايش گذاشتهاند.
حال، بايد ديد که چرا اين جريانها موفق نبودهاند؟ چه علل و عواملي باعث انحراف آنان شده است؟
آفات و خطرهاي احياي دين را نميتوان در چند عامل خاص منحصرساخت. آفتزدگي در هر حرکتي متناسب با اوضاع سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي زمان خود، معلول علل و عوامل ويژهاي است که ميتوان چند عامل را به عنوان عوامل مشترک برشمرد از آن جمله: فاصله از سنت، تکيه بر قياس و رأي، ضعف توان علمي، بيايماني و هواپرستي، عوامل سياسي و...



