ashouraiyan
مرواريد دندان
فاطمه سالاروند
سلام اي بادها، سرگشته زلفت پريشانت
درود اي رودها در حسرت لبهاي عطشانت
سلام، اي ريخته بر خيزران و خاك و خاكستر
عقيق تابناك خون ز مرواريد دندانت
سلام اي حلق محزون، اي گلوي روشن گلگون
كه عالم شعلهور شد از طنين صوت قرآنت
تو را از سنگ و چوب، از بورياي كهنه پرسيدم
تو را از ريگهاي داغ و تب دار بيابانت
هنوز اما چه عطري ميوزد از سمت آن صحرا
چه رازي بود آيا در سرانگشت گلافشانت؟
تو بيشك بر لب خونين ني، خورشيد من ديدي
كه صبح روشني برخاست از شام غريبانت!؟...
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر



