ashouraiyan
بيا كشتند ماهت را!
نادیا حیدری
كسي ميبرد سمت خيمهها نعش نگاهت را
و در جام شفق ميريخت طعم تلخ آهت را
تو زانو ميزدي بر خاك و پشت آب خم ميشد
و ميبوسيد لبهاي عطش چشم سياهت را
تو در رقص جنون و مشك اشكافشان و دل بيتاب
چه زيبا ياوري كردي امير بيسپاهت را
كبوترهاي دستت را كه پر دادند، ناليدي؛
«بيا خورشيد تنهايم! بيا، كشتند ماهت را»
و آنسوتر بدون جذبة دستان سرسبزت
به قربانگاه ميبردند تنها تكيهگاهت را
ببين پروانههاي تشنهات در دشت ميچرخند
و ميجويند معصوانه آغوش پناهت را
در اوج لحظههاي شرم و حسرت، جان كه ميدادي
كسي ميبرد سمت خيمهها نعش نگاهت را
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر



