ashouraiyan
سپيدار
سعید بیابانکی
عشق هرروز به تكرار تو برميخيزد
اشك هر صبح به ديدار تو برميخيزد
اي مسافر به گلاب نگهم خواهم شست
گرد و خاكي كه ز رخسار تو برميخيزد
مگر اي دشت عطشنوش گناهي داري
كاسمان نيز به انكار تو برميخيزد
تو به پاخيز و بخواه از دل من برخيزد
حتم دارم كه به اصرار تو برميخيزد
شعر ميخوانم و يك دشت، غم و آهن و آه
از گلويِ تر نيزار تو برميخيزد
پاس ميدارمت اي باغ كه هرروز بهار
به تماشاي سپيدار تو برميخيزد
اي كه يك قافله خورشيد به خون آغشته
بامداد از لب ديوار تو برميخيزد
كيستم من كه به تكرار غمت بنشينم
عشق هرروز به تكرار تو برميخيزد
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر



